به اینکه چقدر وحشت آورند
چقدر بی نگاه تو
آفتاب آفتاب نیست!
چقدر زندگی خالی است و تلخ
وقتی که تو نباشی
دنیا برای من همان قابی است که از نگاهت جا مانده در اتاقم
همان اثر انگشتانیست که روزهایم را لمس کرده است
همان رد گامهاییست که هنوز بر قلبم باقی مانده است
همان عطریست که با ذره های نیمه جانم یکی شده است
وقتی تو نباشی
دنیا برایم همان دقیقه هاییست که از مرز تنهایی ام نمیگذرند
بدون آغوش تو
بدون نفسهای تو
زندگی همان خوابهای رنگ پریده من است وشبانه های خیس
همان صبحهای ساکت خالی از آرزوست.
همان التهابهایی ست که همرنگ نبودنهای توست
ترسهایم همیشه درست می گویند
همین ترسهای کوچک وبزرگ تنها کسانی اند که با من صادقند
که آماده ام می کنند برای مباداهای هنوز نیامده !
بگذار همین جا نقطه ی ایست باشد
بگذار همین جا نقطه ی بزرگ پایانی بگذارم برای هرچه خیال بی تو
بگذار پایان حرفهای امروزم فقط تو باشی
فقط از تو قصه بسازم وبگذارم بقیه هایی که طعم عاشقانه می خواهند
با باران چشمان من بارانی نشوند
بگذار قهرمان همیشه ی قلبم تو باشی
قهرمان خیالهایم
قهرمان زندگی ام
قهرمان داستانهای عاشقانه ام
اینجا را
این بهشت خیالی را بدون سیب نگاه تو نمی خواهم