تنهایی هایم شبیه دیوارهایی هستند که هی قد می کشند

وهی بزرگ می شوند

آنقدر بزرگ تا نگاهت را از من بگیرند

تا فاصله را حصار کنند بین من و چشمانت...

تا راه پریدنم را ببندند

اما من هنوز هم می توانم به اندازه ی این دیوارها

بالا بروم

واز حصارها جلو بزنم

هنوز هم می توانم  نردبانی بسازم با شعرهایم

با علاقه هایم

با دوستت دارمهایم

 واز این همه تنهایی به تنهایی  بالا بروم

به شرطی که پشت اینهمه دیوار دلتنگی تو منتظرم نشسته باشی

به شرطی که بدانم چشمان تو هم به اندازه ی قلب من

تشنه وبیقرار زندگی است.

به شرطی که بدانم آغوش تو  هم می خواهد به اندازه ی قواره ام

به من خوشبختی هدیه کند!