نه خاک ونه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،فرشته ای

که گرمای دستان حریرش

پیشانی تب شکسته وسردتورا

                                لمس کند،

ویاخته های منجمدتنت

جان دوباره بگیرند:

برخیزی لبخندبزنی و

به دیدارمادربزرگ برویم.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

وبوی سردکافور

دهانم راتلخ می کند.

***

نه زمین،نه آسمان

هیچ نمی خواهم،

تنها،تورا

که بلندشوی،بگویی:برویم.

برویم"پارک شهر"را

هفت باردوربزنیم

سرمان که گیج رفت،بنشینیم جایی

بستنی سفارش بدهیم

وباخنده های همیشه ی تو

راه مان رابکشیم تاخانه.

***

این جا،هواسوزغریبی دارد

توباچشم های بسته نگاهم می کنی

ومن

چشم به آسمانی که نمی بینم

فرشته ای راصدامی زنم

تاباگرمای دستان حریرش بیایدو.

 

رضا کاظمی

...................

منم خوب یادمه پنجشبه است بانوی مهربان من