در یکی از این گروههای تلگرامی یک روزی، یک نفری نوشت عشق ، بیماری ست. یک نفری که دختر است . از این دخترهایی که برای شکسته شدن ناخنهایش کلی ناله می کند و به دنیا بد وبیراه می گوید. از این دخترهایی که چهار تا کلمه ی دهان پر کن یاد گرفته وهرجا می رسد قی اش می کند . از القاب استفاده می کند و قصد دارد عرض اندام کند. مخصوصن جلوی آن نویسنده ی خراسانی که شهد عشق از نوشته هایش چکه می کند و شیفتگی وشیدایی در کلمه هایش موج می زند...من آن گروه را به خاطر آن نویسنده خوش قلم دیوانه  پیگیری می کردم. گاهی هم چیزکی ارسال می کردم.اما برای  پرسش ها، پاسخی نداشتم ونداده بودم و نشسته بودم بیرون گود تا سر باکره گی دخترها و این بحثهای داغ  هم را لت وپار کنند یک مشت آدم مثلن متمدن نویسنده و ادیب...وقتی  یک روزی آمد ونوشت عشق یک بیماری ست انگار چاقو گذاشته بود بیخ گلویم وقصد داشت لب تشنه،  سرم را ببرد.انگار دست گذاشته بود روی سنسورهای حیاتم...انگار قصد جانم را کرده بود با همین یک جمله.جمله ای که گمان کنم تعمدی بیانش کرد تا صدای عشاق گروه را دربیاورد.دلم نمی خواست با کسی که هم نسلم نیست و هم ذات و هم فکرم وارد گفتگو شوم آنهم در باب عشق. عشق که آدمها برایش ارزشی در حد یک بیماری قائلند و حتی به خودشان زحمت نمی دهند عمیقتر و عزیزتر نگاهش کنند. انگار همین یک قلم، دودمان همه را برباد داده و تمام نقطه ضعفها از دست این عشق بیچاره ی بی زبان است. برداشتم و اوایل کوچک بود مصطفی مستور را گذاشتم و گفتم من نظر آقای مستور را می پرستم. آن آقای نویسنده هم بعد از یک تایید جانانه واستقبال از نگاه ویژه ی مستور،  نوشت اگر هم بیماری باشد بیماری خوبی ست...یعنی بیماری است که آدم دوست دارد مبتلایش شود و حتی منتقلش کند.من هم در ادامه نوشتم کاش عشق مسری بود ! البته به یاد آن نوشته ی سالها پیشم که نوشته بودم کاش عشق مسری بود تا می انداختمش به جانت...!!

هرچه فکر می کنم می بینم کاش عشق واقعن مسری بود تا می شد آن کسی را که دوست داری مبتلا کنی .  آن موقع شاید دلتنگیهایت، دردهای دوری وهجران، لذتهای انتظاربرایش قابل درک بود ونیازی نبود به آب وآتش بزنی برای اینکه به کسی بفهمانی اندازه ی دوست داشتنت چقدر است و کی دلتنگی؟ کی بیتابی؟ کی شیدایی؟! کی خرسندی؟!