هیچ کس نمی داند که من با چه چیزهای کوچک پیش پا افتاده ای از جاتب دوست، غمهای بزرگم آرام می گیرند.هیچ کس نمی داند دل شکسته وزخمی ام با چه چیزهای ساده ای بند می خوردند ومرمت می شوند....هیچ کس نمیداند من چه ساده وصادقانه ، می بخشم و فراموش می کنم ...هیچ کس نمی داند وقت دعا چطوری روی سجاده ام می نشینم وبرای تک تک آدمهایی که فقط یکبار از من طلب دعا کرده اند تا آخر عمرم دعا می کنم...زهرا نمی داند هر وقت وارد حرم می شوم اولین نماز دورکعتی ام را به نیت پدر عزیز از دست رفته اش می خوانم بعد برای پدر ومادر نازنین خودم...صبا نمیداند چقدر برای رسیدنش به محبوبش دعا کرده ام و خواسته ام که رنج هجران نکشد.هیچ کس نمیداند که وقتی میروم سراغ خدا، خودم را یادم میرود...اما خدای عزیزم ! تو که میدانی ...تو که از سلولهای من وبند بند روحم آگاهی ...تو که میدانی دلم چه می خواهد...تو که میدانی هرگز بدخواه نبوده ام و با هر ذره خوشبختی آدمها، تا سر حد مرگ، خوشحال شده ام...تو که میدانی من زنی نیستم که نتوانم خوشبختی کسی را ببینم.تو که میدانی همه ی وجودم پر از مهربانی کردن به این وآن است...تو که میدانی تحلیل رفته ام از همین مهربانی کردنهای بی دریغم...تو که میدانی اگر الان مریضم به خاطر اینهمه قناعتم در همه چیز است.تو که میدانی هر کدام از این غمها، جداگانه با وجود هر آدمی چه میکند؛ چه برسد به چندتای به این بزرگی...خدایا تو ،تو بهتر از هرکسی میدانی.برای تو نمیتوانم نقش بازی کنم.نمیتوانم همه ی ویرانی ام را پشت لبخندهایم پنهان کنم.نمیتوانم دروغهای مصلحتی بگویم تا دلت نشکند.نمیتوانم با وجودی که مرده ام حی وحاضر بودنم را که به همه نشان میدهم به تو هم نشان بدهم...نمیتوانم خودم را از تو پنهان کنم وبه سیاهی حمام ودستشویی پناه ببرم وقتی تو با من ودر منی...
+ نوشته شده در یکشنبه ۲۴ مرداد ۱۳۹۵ ساعت 11:35 توسط آرام
|