وقتی آدمی، بی رحمانه شکست می خورد و بد می آورد وابر وباد ومه وخورشید وفلک در کار می شوند تا خواسته های شیرینش زهرمارش شوند و از آن آدمهایی نیست که دست روی دست گذاشته باشد و تا توانسته وقت را، لحظه ها را، فرصتها را غنیمت شمرده و برای ذره ذره مجالهای خوشی که به دستش رسیده جان داده و قدر دانسته؛ وقتی آدمی سرتاپا عاشقی کرده و زمان را با حسابگریهای رایج، احتکارهای مزخرف مد شده، تلف نکرده؛ وقتی آدمی، آدم هدر دادن نبوده و خالصانه قلبش را گذاشته وسط، چطوری می تواند دل پر بهانه اش را، دل مملو از دلتنگی اش را، دل سرتاپا عاشقش را، دل تا سرحد مرگ پایه اش را به تقدیرهای یکهویی ناگهانی، متقاعد کند؟! چطور می تواند از پس این ناگهان های ویرانگر بر بیاید و از کسی برای همدردی کمک نخواهد؟! چطور می تواند همه ی دردها را یکجا متحمل شود؟! این توقع بی رحمانه ایست که از کسی با این غم سنگین، بخواهید بارش را تحمل کند.بپذیرد وفراموش کند.راهش را بکشد وبرود آنجایی که عرب نی انداخت...حتی حرفی نزند.شکوه ای نکند.ضجه ای نزندو بنشیند وصبر پیش گیرد . دنباله ی کار خویش گیرد...عشق با همه ی وسعتش، با همه ی عمیقی و ناشناختگی اش، نمی تواند اینهمه صبور باشد و هجران  برایش به اندازه ی کاهی بی ارزش باشد...!!  

بگذارید آدم با بغضهای به جا مانده از عشقش، دلخوش باشد ونرود دنباله ی کار خویش گیرد...