خیلی دلم می خواهد باز هم از دوست داشتن بنویسم واز رنج  آمیخته با لذت انتظار و دلتنگیهای مانده در گلو و از جان کلمه ها ریخته بیرونم.از فاصله که آنقدر از عواقب و تلخیهاش نوشتم که سخت جان شدم...سخت جانی هم یک مزیتهایی دارد یک عیبهایی...عیبش این است که جان کندنت عادی می شود.برای همه عادی می شود وحتی حاذق ترین طبیب هم نمی تواند با همه ی تجهیزات پزشکی اش تشخیص بدهد که درد نهفته در جانت درست کجای وجودت قرار دارد .حسن اش هم که معلوم است؛ میتوانی آنقدر صبوری کنی تا بشوی خود صبر.یک تکه صبر بی اندازه ی ناتمام...

لطف دوست داشتن بی حد وحصر واندازه هم همین است.همین که تا پای جان، بی آنکه بخواهی در دریای متلاطمش غرق شوی و زنده بمانی بی آنکه غریق نجاتی از بیرون به دادت برسد.آنکه تو راغرق میکند و به عمق می کشاند محبوب است.محبوبی که با چیزهای ساده وکوتاه وکوچکش هم می تواند در این دریای بی پایان،زنده نگهت بدارد.