وگرنه سنگینی غم تا حالا باید از پا می انداخت مرا...
حجم خستگیها باید تا حالا مرا در گور سردی خوابانده بود ...
من زنده به دوستت دارمم
زنده به عطری که در سلولهای بند بندم رخنه کرده و نمی پرد
زنده به عشقی که جانم را تیمار می کند
تلخیهای انتظارم را می گیرد...
وگرنه تا حالا باید این دوریها و دلتنگیها، این به خاک سپردن ها و از دست دادن ها مرا راهی سینه ی قبرستان می کرد
من زنده به نام توام
به نوشتن برای تو و پریدن در هوای خوبت که جهنم دنیا را برایم بهشت برین می کند
من زنده به امیدی ام که عشق، در دلم می کاردش
من زنده به علاقه ام
نیرویی که خستگی از جانم می شوید..
که فقط عشق است که درد دوریها و دلتنگیها را آسان می کند
که فقط عشق است که تداوم دارد
وامید را از دل حسرت های خاک گرفته ام می کشد بیرون
که فقط عشق است که در دلم شوقی میگذارد برای این چشم به راهی ها
وگرنه تا حالا باید هفت کفن پوسانده بودم