مامان نازنینم !  هیچ فکر می کردی که من، همون دختر سرکشت، که همیشه تو رو عامل جدایی از رختخواب باباش می دونست و باهات بد تا می کرد و فکر می کرد که همه ی عشق و مهر باباش رو برای خودت گرفتی و از حسادتت،باهات راه نمی اومد و مدام قهر می کرد و ایراد بنی اسرائیلی می گرفت و بهونه جویی میکرد تا تلافی کنه ، همون دخترت که وجودش رو حماقت گرفته بود وجز عشق باباش چیزی نمی دید و خیلی رنجت داد ممکنه بعد از رفتنت، بشه یه موجود ساکت غمگین صبور که صداش از حد طبیعی بالاتر نمیره و از همه ی قهرای دنیا بدش میاد واز دخترایی که با مامانشون بد تا میکنن منزجره وفرار میکنه؟! هیچ فکرشو می کردی من، منی که اونقدر لبریز از عشق بابام بودم که تو رو نمی دیدم یه روزی از داغ دوریت ودلتنگی، زمینو چنگ بزنم؟! که یه روزی از خدا بخوام که تو رو برگردونه وبه خدا قول بدم  که دیگه حسادت نمی کنم و همه ی عشق بابا رو دو دستی میدم به تو وچیزی نمیخوام جز اینکه برگردی تا سرمو مثه اون شبا بذارم رو زانوت و همینجور که سریال محبوبت رو میبنی موهامو نوازش کنی ودوباره اون حس رو که هیچ جای دنیا جز زانوی تو پیدا نمیشه رو تجربه کنم؟!