دقیقن از وقتی که گفت قصد مهاجرت دارد و از این قصد جوری حرف زد که خیلی نزدیک به نظر می آمد فاصله ام را باهاش حفظ کردم. آنهم منی که همیشه از فاصله می نالم.یک خط ممتد سکوت افتاد بین ما...دست خودم نبود.هر بار آمدم پیام بدهم بهش، هر بار خواستم بروم سراغش، مثل کودکی که بارها در اثر بی احتیاطی سوخته،ترس از نزدیک شدن داشتم...با دلم آنقدر کلنجار می رفتم تا برایم عادی شود.انگار از ،ترس خودم به استقبال چیزی که هنوز اتفاق نیوفتاده رفته ام...آنقدر جدی تلقی اش کردم، که گمان کردم رفته ودیگر باز نمی گردد...آنقدر در باورم این جدایی را پیش پیش، چپاندم که مدتهاست خیال میکنم رفته آنور آبها ودیگر بر نمی گردد...حتی احتمال دیدنش هم برایم به صفر رسیده...می بینید بعضی از شماها خواسته ناخواسته،چطوری روح آدم را غرق یک ترس غیر قابل جبران می کنید؟! چطوری دل آدم را بی بال وپر زخمی می کنید؟! چطوری روح آدم را مثل گنجشک هراسانی که با ترس از زمین دانه بر می چیند می کنید ؟! چطوری بغض هزارساله ی دلتنگی می کارید ؟! چطور بی سر وسامان و بی پناه می کنید؟! شاید هم هیچوقت گمان نکنید رفتن تان، رها کردنتان، اینهمه آشوب وبلوا وتبعات دارد...این شعر راست می گوید. فقط به دریا رفته می داند مصیبتهای طوفان را...
از شما چه پنهان ؟! خدا نکند دلی گرفتار وحشت جدایی باشد.خدا نکند در قلبی، جای مهر را ترس پر کند.ترس، در ظاهر واژه ی قابل درک آسانی ست اما وقتی مثل خوره به جانت افتاده باشد میفهمی ترس از سوسک، جانور وتاریکی ترسهای خنده داری اند در مقابل این خوف بی رجا...!!
+ نوشته شده در جمعه ۱۷ اردیبهشت ۱۳۹۵ ساعت 22:1 توسط آرام
|