بیچاره دلم ، در غم بسیار افتاد
بسیار فتاده بود اندر غم عشق
اما نه چنین زار که این بار افتاد
سودای تو را بهانه ای بس باشد
مدهوش تو را ترانه ای بس باشد
در کشتن ما چه میزنی تیغ جفا
ما را سر تازیانه ای بس باشد
باید اقبال وبخت بیاوری که درمان دلتنگی ات دست کسی نباشد که نیست. یا رفته است...دست کسی نباشد که نمی فهمد چقدر می تواند با یک حضور ساده و بدون زحمت ومشقت، آبی بر آتش بیقراری ودلتنگی ات باشد. باید شانس بیاوری که دلتنگی ات دست کسی بی افتد که عشقت را می فهمد و دلتنگیهای از سر دوست داشتنهایت برایش، معنی ومفهوم دارد.باید شانس بیاوری دلت بی افتد دست کسی که ناز کشیدن بلد است. دلجویی بلد است...مرمت کردن بلد است.قربان صدقه رفتن می داند.بهت فرصت میدهد خودت را خالی کنی. قهرها وشکوه های عاشقانه ات را قهر بچگانه نبیند.بهت اجازه بدهد گاهی هم قوی نباشی و با گریه و بهانه جویی خودت را سبک کنی برایش..باید بخت به تو رو آورده باشد که حبیبت طبیب حاذقی باشد وگرنه دلتنگیهای عاشقانه را هیچ آهنگ و تفربح و مشغولیاتی وحتی هیچ آدمی، نمی تواند آرام کند. هیچ سرگرمی وکاری نمی تواند از دلت دورش کند.برای همین دلتنگیهای تلنبارشده ات تبدیل می شود به غمی که نمیدانی اسمش چیست؟!