نیمه ی خالی لیوان مرا پر نکنید

 

دل من عاشق اینگونه گرفتاریهاست...

 

زخم زدن به معنی این نیست که خنجر برداریم هم را ریش ریش کنیم.زخم گاهی همان سکوت مغرورانه ایست که وقتی باید برای رفع دلتنگی هم بشکنیمش، نمی شکنیمش...همان دوستت دارمهایی ست که در اعماق سینه حفرش می کنیم تا عواقبی در پی نداشته باشد.زخم همان طعنه هایی ست که ریشه ی کلمه های مهربان مان را می خشکاند و قلبی را در بدترین حالت ممکن می شکند.زخم همین دوری گزیدنهای غیر منصفانه ایست که در حق هم روا میداریم.زخم همین ندیده انگاشتن وناچیز انگاشتن لطفهایی ست که به هر دلیلی در حق هم می کنیم.زخم همین اداهایی ست که در می آوریم وفازهایی ست که بر میداریم تا غرور شکسته شده وبه خاک افتاده ی کسی را کوچک بشماریم.زخم همین بی رحمی های ما در به کار بردن کلمه هاییست که آتش به جان وخانمان آدم می اندازد.این زخم ها از زخم خنجر وشمشیر کاری تر است.صلح و دوستی با همین ساده های به چشم نیامده شیوع پیدا میکند.حالا بنشینید در فکر حل جنگهایی باشید که به جان جهان افتاده...