بله.همه ی شماها درست می گویید .آدم به نبودنها عادت میکند. به نداشتن ها، به از دست دادن ها، به شکسته شدنها، به فاجعه ها، به همه چیز عادت می کند. اما هیچکس محض رضای خدا نمی گوید این عادت کردن چطوری ممکن می شود. چه بلایی سر آدم می آید تا عادت کند.چه قسمتی از وجود آدم می میرد و هیچکسی نمی فهمد. چه روزگاری از آدم سیاه می شود تا عادت کند. چه غمهایی در جان آدم رسوخ میکند. چه اعتماد بنفسی از آدم زایل می شود.چه جانی از آدم میرود وبر نمی گردد. چه ترس لرزه هایی برای همیشه در وجود آدم رخنه می کند. چه بلای دائمی سر خنده های آدم می آید. چه لحظه هایی از آدم سیاه می کند.چه روزهایی،چه شبهایی...هیچکس نمی گوید این عادت کردن چقدر سخت به دست می آید و شاید اصلن به دست نیاید وشاید آدم تمارض کند تا راحت تر بتواند تحمل کند وحتی آدم شاید ادای عادت کردن را در آورد وشکل وشمایلش را تبدیل کند به آدمی که عادت کرده تا از شر شماتت ها، ملامتها، دعوت به امیدها، نصیحتها خلاص شود..کاش عادت کردن مثل تلفظش، نوشتنش، همینقدر پیش پا افتاده وساده بود .. از چه واژه هایی کمک بگیرم تا بتوانم نشان دهم عادت کردن ، شکل دیگری از مردن است...؟!
+ نوشته شده در چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۳۹۵ ساعت 20:4 توسط آرام
|