من هیچوقت مامان اینطوری نبودم. من از آن مامانهای با تحمل بوده ام . از آن مامانهایی که مثل شیر از همه چی بچه یشان مراقبت می کنند.از آن مامانهای همیشه مهربان،همیشه آغوش،همیشه عاشق...از آن مامانهای نازک نارنجی نبوده ام.حتی با همه ی غمگینی ام وهمه ی از دست دادنهایم، دلخستگیها ودلشکستگی هایم برای دخترم مامان شاد وشنگولی بوده ام ...من هیچوقت مامان اینطوری نبودم ...مثل مامانی که دیروز بودم.مثل مامانی که برای چند ساعتی احمق شده بود و ترس بزرگی در دل دخترش کاشت.ترسی که دین وایمان خودم را به باد داده ،جانم را گرفته...ترسی که خودم میدانم چقدر به روح آدم لطمه میزند و چقدر آدم را آزار میدهد.ترس از دست دادن. ترس بی مادر شدن برای همیشه...نوشتن اینها برایم ساده نیست.ساده نبود مامان اینطوری شدن.هنوز چشمهای پف کرده از اشکش و نفسی که از زور گریه بالا نمی آمد از جلوی چشمم نمیرود. هنوز حرفهایش توی گوشم است.هنوز نمیتوانم خودم را ببخشم. شاید اصلن بخشیدنی نباشد کار دیروزم. باید  در جایی پسش بدهم تا جبران مافات بشود. هنوز معتقدم رفتن از همه بر می آید و آدم به خاطرش ماندن را باید حوصله کند.هنوز هم دارم به آدمهایی فکر میکنم که در دل بقیه ترس می کارند.از این ترسهای بد. از این ترسهای وحشتناک.از این ترسهایی که دیروز دخترم را تا پای بی جان شدن برد...تازه فکرش را بکنید این  از دست دادن فقط برای چند ساعت ناقابل بود اما همین زمان کم را نمیشود با هیچ چیزی جبران کرد وای به حال یک عمر...