خب عشق به خودی خود درد محسوب نمی شود.عشق احساس بزرگی ست که در هر تعریفی گنجانده شود بازهم نمی شود شرحش داد.اندازه اش را،حجمش را،رنگ وبو و عمقش را...عشق به خودی خود آنقدر زیبا و باشکوه است که نمی توانی چشم از زیبایی و دلآرایی اش برداری...همه ی حسهای دیگر در برابرش ناچیز و بی ارزش به چشم می آیند.حاضری به خاطرش تمام عمر وشادی ات را بدهی و لبریز از انتظاری شوی که نمی دانی پایانش تلخ می شود یا شیرین. سیاه می شود یا سفید...درد از آدمها به دل می رسد.عشق  با زخم زدن آدمها لکه دار می شود.سینه ی عاشق منتظر آدم، با خنجر بی مهری آدمها،شرحه شرحه می شود.این دلتنگی ها، نومیدی ها، تلخ کامیها، بغضها،آهها،این بیقراریها،تشویش ودلهره وترسها ربطی به عشق ندارد.ما آدمها عشق را از نفس انداخته ایم...خوفناکش کرده ایم آنقدر که اسمش که می آید ازش فرار می کنیم...ما آدمها با بی تفاوت بازیهای نابجایمان؛ با وقت صرف کردن هایمان برای هزار کار بیخود و وقت نگذاشتنمان برای احساس و عشق ؛ ما آدمها با کج فهمی هایمان،آویزان رابطه شدنمان، رفتن بدوقت وآمدن بدوقتمان ؛ ما آدمها با رشک وحسادت هایمان؛ با غرور نابجایمان ؛ با کوتاه نیامدنمان ؛ حوصله نکردنمان، با سر حرفها نماندن هایمان؛  با پای دل نماندن هایمان؛ با از این آغوش به آن آغوش شدنمان؛ با سهم همدیگر قاپیدنمان؛ با این دروغ گفتن هایمان؛ با این در رفتن هایمان؛  با کم فروشی در دوستت دارمهایمان وگرنه چه چیزی بهتر از عشق می تواند راه نجات ورستگاریمان باشد؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند پناه همه ی بی پناهی ها وکاستی دنیا باشد برایمان ؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند بار مصیبتهایمان را کم کند؟! چه چیزی بهتر از عشق می تواند  باشد برای قابل تحمل کردن دنیا...