سلام بابای عزیزم.

 این وقت شب دارم برایت نامه می نویسم.چون دلتنگی ها دارند سینه ام را می ترکانند.جراحت قلبم تا می آید خوب شود زخم مزمنش با هر نیشتری سرباز می کند.حال من این روزها به دیوانه ای می ماند که راه را گم کرده. با اتفاقات این یک ماهه هم که دیگر نگو. پریشان،خسته، بی شکیب...در تمام این خودم را به آن راه زدنها، در تمام این وقتهایی که یادی از تو نمی کنم پرم از یاد تواما مثل بچه ها از درد سهمگین نداشتنت، فراری ام. چند وقت  پیش ، میم عزیز دردانه ی مامان  که بعد از مدتها از موضع قهرش پایین آمد و آشتی ام را پذیرفت می گفت چقدر لاغر و‌نزار شده ام...چقدر شکسته و‌آشفته.چقدر تا شده از غم...راستش را بخواهی مثل آنوقتهایش رییس بازی در آورد‌و دعوایم کرد من اما با بغض فرو‌خورده گفتم بابا که نیست می خواهم دنیا نباشد...خب از تو چه پنهان می دانستم دوری از تو مرا از بین می برد اما فکرش را نمی کردم که اینجوری بریده از زندگی ...که اینجوری در جهنم این فاصله ی نکبتی  که سهم قلب من شده. من با هر فاصله ای کنار می آمدم قابل باور بود اما با فاصله تو ودوری ات، با این فاصله ی دهشتناک نمی توانم کنار بیایم. با این فاصله که باعث فاصله  ی من با همه ی امیدها شده....خودت برگرد و سختی این دوری را ببین.آثار وخرابی هایش را...خودت برگرد و خانه ی خالی از خودت را ببین. سفرهای کنسل شده ی من به سمت جنوب را ببین. قطار خالی از ذوق وشوق دیدار و چمدان من را ببین.خودت سری به بی تویی من بزن ...سری به گریه ها واز خواب پریدنهای شبانه ام...به روزهای خالی وساکت و مغمومم...