امید به خدایی در دل من می نشیند که بعد از طوفان وزلزله،بعد از ویرانیهای از پس روزهای بسیار بسیار سخت، در دل آن آدم طوفانزده مانده باشد...امید به خدایی که شعار نباشد...عادت ولق لقه ی زبان نباشد...امید به خدایی که سوهان روحم نباشد...
چطور می شود امید به خدای کسی را پذیرفت که به یتیم که می رسد راه کج میکند ؟! به مستمند می رسد، بی بضاعت می شود؟! به دل از دست داده و دیوانه می رسد مسخره اش میکند؟! به بدگویی وقضاوت می رسد می نشیند بر خوان غیبت و از لذتهایش حظ می برد...؟! به یاری رساندن که می رسد عاجز وناتوان می شود ؟! به آشوب زده می رسد خطیب می شود...؟!!
من امید به خدای دل از دست نداده ها، با طوفان مرگ روبرو نشده ها، سرطان به جان مادرهایشان ندیده ها، پدر نرفته ها، درد نکشیده ها، عزیز از دست نداده ها، بی پولی نکشیده ها، تنهایی نکشیده ها، بی یار ویاور نمانده ها را هرگز باور نمیکنم...