با اینکه هوا گرفته نیست

وآسمان قصد دلتنگی کردن ندارد

با اینکه آفتاب روشن تر از هر روز به پنجره

به در

به خانه

به اتاق

به کوچه وخیابان می تابد

با اینکه بوی باران نمیدهد این شهر لعنتی

با اینکه حافظه ام  خیسی خیابانها را فراموش کرده از بس این زمستان

همین زمستان آرام

با  باران  دوست داشتنی من، عجیب غریبگی می کند

با اینکه تو مثل همیشه ، لای تمام خیالها وفکرهایم پرسه می زنی...

با اینکه قاب چشمهایت را میان طاقچه ی قلبم گذاشته ام...

با اینکه یادم خوب می تواند عطرت را ازلای خاطره ها و دوستت دارمها بیرون بکشد...

با اینکه هوا بوی عشق می دهد ورایحه ی حضور تو...

اما دلتنگی غریبانه ای  دارم امروز

کنج خلوتی میخواهم برای به زمین گذاشتن این بار  ِسنگین بغض وباران!

امروز پنج شنبه

درست رأس ساعت دلتنگی

بیادتان

یادم را آب می دهم ...

..........

بیا که در این غم چه ناخوشم بی تو

وقتی تو نباشی

به همه ی چیزهایی که دلم را تنگ می کند فکر می کنم

اصلن یک جورهایی دلتنگی کردن برای تو را دوست دارم

یک جورهایی دوست دارم نوشته هایم پر از جای خالی تو باشد

یک جورهایی دلم می خواهد گمت کنم

وتنهایی

با همه ی تنهایی ها کنار بیایم

یک جورهایی دلم می خواهد از دوری ات رنج بکشم

از نبودنت به خودم بپیچم

بمیرم

این روزها هیچ کس با دوستت دارم ها  کنار نمی آید

با عاشقانه ها به ارتفاع علاقه نمی رسد

این روزها همه سرشان درد می کند برای تنهایی

برای دوری

برای دلتنگی ...

برای همین ترجیح دادم  امروز از چیزهایی حرف بزنم که همه دوست دارند!

قرار نیست که خیالهای بهشتی من همیشه غرق عاشقانه هایی باشد که عطر مهربانی میدهد

عطر تبسم ...

عطر زندگی ...

قرار نیست که همیشه همه چیز آنطور باشد که باید...

شاید این هم یک نوع عاشقانه نوشتن باشد!

عاشقانه ای بی تو اما برای تو!

بعضی فضاها بدجوری چراغ یاد آدمها را در قلبم روشن می کند

مثل فضای این چند روزه 

که مرا کشاند به شش سال قبل تر

وقتی که چشم باز کردم وصورت مضطرب اما خندانت را با گیجی کامل دیدم

وقتی که با چشمهایت به من فهماندی که همه چیز روبه راه است

که مادر شده ام

که کودکم سلامت است

 طعم بوسه آن روزت مثل همه ی روزهای قبل ترش ، هنوز روی صورتم جا مانده

طعم مهربانی ات روی دستهایم

طعم مادری ات روی زندگی ام

طعم آن روزهای کوتاه خوب !

این چند روزه تمام تلاشم را کردم که نبارم

که خوشحالی ام را نشان دهم

که غبطه هایم را نگه دارم برای وقتی که تنها شدم

اما حالا می خواهم رهاکنم اشکهایم را

میخواهم خط یادت را بگیرم وراه بی افتم توی آن روزهای قشنگی که گذشت

خوشی مادر شدنم با رفتن فرشته ای مثل تو به دلم ماند برای همیشه

دعا کن این چند روز خوشحالی شان را خوشحال باشم

دعا کن  صدای گریه ی این تازه متولد شده

شب بیداریهایت را یادم نیاورد

دعا کن دردهای این بانوی تازه مادر شده

مرا یاد پرستاری شبانه روزی تو نیاندازد

دعا کن خوب باشم

خوب بمانم

مثل تو که جاودانه ترین فرشته ی زندگی ام بودی ...

 

با همه ی  بی سر و سامانی ام

باز به دنبال پریشانی ام

طاقت فرسودگی ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی ام

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده ام تا تو بسوزانی ام

آمده ام با عطش سالها

تا تو کمی عشق بنوشانی ام

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا که بگیری و بمیرانی ام

خوبترین حادثه میدانمت

خوبترین حادثه میدانی ام؟

حرف بزن! ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی ام

حرف بزن، حرف بزن، سالهاست

تشنه ی  یک صحبت طولانی ام

ها به کجا میکشی ام خوب من

ها نکشانی به پشیمانی ام...  محمد علی بهمنی

............

آرام نوشت:

دلم می خواهد

 با  دستهای کوچک یخ زده ی  پسر فال فروش

هوایم را تازه تر  کنم

وچشمان او را  روشن تر

 با غزل  قشنگ  چشمهایت !

 

نمی گذارم کلمه ها در گلویم بغض کنند

رهایشان می کنم از پیله ی دلتنگی

رهایشان می کنم تا برایت

یک عاشقانه ی جاودانه ترتیب دهند

یک عاشقانه از حرفهای نگفته

از واژه های تازه روییده از قلبم

نمی گذارم کلمه ها در گلویم بغض کنند

رهایشان می کنم ومثل کودکی نوپا

دست به دستشان می دهم برای بزرگ شدن

برای اینکه از پس حجم  با شکوه تو بر بیایند

نمیگذارم  عاشقانه هایم در تور دست وپاگیر بیتابیها اسیر شوند

رهایشان می کنم

تا به  ضیافت چشمان تو بیایم!

..........

می توانم  وسیع دوستت داشته باشم

بلند دوستت داشته باشم

عجیب دوستت داشته باشم

فقط یک چیز می ماند

فقط یک چیز  این ترسهایم را آرام می کند !

فقط یک چیز ساده ی غیر مجهول ...

کفشهایت را برای ماندن جفت کرده باشی!

گاهی باید پناه برد به یک سفر چند روزه

حتی اگرهیچ جای دنیا سرخوشت نکند

حتی اگر آدمهای سفرت فقط خاطره ها را در تو زنده کنند

حتی اگر از درد بی حوصلگی به خودت بپیچی

گاهی باید تن بدهی به

جایی مثل دریا حتی اگر هراسناک باشد

جنگل 

بیابان

جایی که فقط رهایت کند از دست دلتنگیها

جایی که  نامش کنج تنهایی باشد

یک گوشه ی دنج وبکر که فقط خودت باشی و خیالهای دور ونزدیکت

 که سبکت کند

که روحت را  آرام کند ...

گاهی عشق را سکوت می کنیم

گاهی هم فریاد

نمیدانم کدامش بهتر است

درست تر است

کامل تر است

عشق ترست

اما این را خوب میدانم

این را خوب فهمیده ام که گاهی چشم ِ دل به راحتی چشم سر خطا می کند

گاهی دوربین میشود

گاهی نزدیک بین

گاهی خوشبین

گاهی بدبین

وهمین گاهیها خطایش را بالا می برد

واقعیت جاری را گم می کند

آن نگاه معروف عاشقانه را

آن نفس مسیحایی را

آن  دستهای حرارت بخش را

آن آغوش امن را

آن قلب زنده را

ومی چسبد به نیمه کاره ها

به هنوز نیامده رفته ها

به موقتها

به لحظه های احمقانه

به روزهایی که میداند نیمه جانند

که فنا می شوند در تردیدها وترددهاو رابطه ها

که خوب  میداند

عمرشان به دنیا نیست !

شاید خطای چشم را بشودبا تدبیرهای پزشکی درمان کرد

اما ایمان دارم که خطای چشم ِ دل

آنقدر ویرانگر است که به راحتی نمی شود با هیچ تدبیری درمانش کرد

و ویرانی به بار آمده از لطفش را  جبران !

......................

به قول مصطفی مستور نویسنده  ی حکایت " عشق بی قاف بی شین بی نقطه"  ی معروف :

هوس تنهایی کرده ام

جای خلوتی می خواهم وصدای او را

که مدام بگوید دوستت دارم دوستت دارم دوستت دارم

ومن با صدای او

در خود غرق شوم و...

وقت از تو نوشتن

وقت  وارد شدن به خاکت

به آستانت

به حریم چشمهایت

به حریم دستهایت

به حریم دلت

باید   وضو   گرفت

باید نیت کرد

باید قامت بست

وتمام جان   تسبیح   شد!

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که دستَ‌مُ بگیره بِبَرََدم توو آسمونا چَرخَ‌م بده؛ ستاره‌ها از شرمْ آب بِشن بریزن توو دریا."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه دوست. دوستی که ارزشِ عمری‌رو داشته باشه که پاش صرف می‌کنم. دوستی که ستاره نباشه پِتّی خاموش‌شِه؛ ماه نباشه هِی بِرِه زیرِ ابرا؛ خورشیدم نباشه هِی کسوف کنه شبْ‌شِه. دوستی که نَفَس باشه؛ اگه نباشه آدم کبودشِه بمیره!"

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه گل. گلی که دستِ‌شُ بگیرم بِبَرَمِ‌ش توو گُلِستونِ هزارگُلْ تابِ‌ش بدم؛ گُلا از خجالت سرخ بشن، پَر بریزن روو خاک."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه هم‌سفر. هم‌سفری که دستَ‌مُ بگیره باهام بیاد توو جاده؛ غبارا شَرم کنن از رَدِّ قدم‌هاش؛ خاک بِشَن بِشینَ‌ن روو زمین."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه گل. گلی که مسوولِ‌ش باشم؛ پاش آب بریزم؛ دورش تَجیر بِکِشم؛ شب‌پَره‌هارو ازش دوور کنم. گلی که مسوولم باشه؛ پام آب بریزه..."

گفت: "دنبال چی می‌گردی؟"

گفتم: "دنبال یه هم‌سفر. هم‌سفری که از جاده نترسه. مقصدْ آخرِ دنیام که باشه، کفش‌هاشُ وَر بِکِشه باهام بیاد و کم نیاره."

 

گفت: "وِل معطلی! اونی‌که دنبالِ‌شی روو زمین پیداش نمی‌کنی. باس بِری توو ابرا؛ توو خیالا؛ توو رؤیاهات دنبالِ‌ش بگردی. خودتُ خسته نکن رفیق!"

گفتم: "چی؟ گفتی رفیق؟"

گفت: "بی خیال!"

رضا کاظمی

................

دنیا جان !

کمی مراعاتم کن

لطفاً

اگر می شود

اگر می توانی ...

 

وقتی می نشینم پشت این صفحه ی مجازی

وقتی انگشتانم را آماده می کنم برای حروف چینی احساسم

وقتی صفحه کلید زیر دستهایم را با انگشتهای پراکنده ، با آرامش لمس می کنم 

وقتی که مثل هر روز  می خواهم سراغ عادتهایم را از کلمه ها بگیرم

وقتی می خواهم به واژه ها حس وحال لحظه ام را منتقل کنم

تنها چیزی که فکرهای آشفته وبیتابم را  به هم نزدیک میکند

تنها چیزی که می تواند مرا به  آغوش امن جمله ها ببرد

تنها چیزی که می تواند راضی ام کند از بودن کنار این همه حس  جور واجورپر فراز ونشیب

همین بستر آرامیست که نامش را گذاشته ام بهشت خیالی

با حوایی که عاشق طعم شیرین شعر است و شور

حوایی که نه وسوسه ی سیب دارد

ونه وسوسه ی آدم

فقط دلش می خواهد یک دنیا خوب باشد

ویک  بغل  آرامش

ویک آسمان عشق و شوق و شیدایی !

حوایی که

از جدایی آدمهای بهشت خیالی اش هراس دارد

که گاهی با مرگ وفقدان شان ،می میرد

با رفتنشان آب می شود

با خیالهایشان ، پریشان

حوایی که گاهی شوق آدمهای بهشت خیالی اش را

کوتاه وکوچک جشن می گیرد

 وشادمانی اش را عادلانه تقسیم میکند بین دلهایی که عابر این بهشت خیالی اند

حوایی که گاهی می خواهد بپرد در هوایی که دوست دارد

وگاهی دلش میخواهد یک گوشه ی دنج را برگزیند برای یک خواب آسوده ی ابدی

حوایی که هوای جاری در بهشتش را دوست دارد

صبورانه می نویسد

حرف میزند

می خواند

 تا درهای بسته ی دنیا به رویش باز شود

این بود تمام حرفهای امروزی

که به لطف همان صفحه کلید قدیمی و بلاگفای دیوانه تر از خودم ثبت شد!

کاش این بار یا کریم بهشت خیالی ام  قانع شده باشد !

کلافه شده ام

با کلاف فکرهایی که گاهی مثل بختک می چسبد به روحم!

کاش میشد دنیا را  انداخت یکجایی دور

آنقدر که تا بیاید برگردد تو رفته باشی !!

...........

اینم ته بی حوصلگی آرام

با اینکه از دریا هراس دارم

با اینکه همیشه فکر می کنم دریا تنها وسعتی است که به سادگی می بلعد

خفه می کند .می برد ...

اما می خواهم دلم را به دریابزنم

به دریای  نگاه تو وغرق شوم

شاید این غرق شدن همان شروع دوباره ی زندگی باشد

 ميدانم نگاه تو

 تنها وسعتي است كه مي تواند  شجاعم كند

 و  ترسهایم را از دریا  براي هميشه ، بميراند !

....................

گویند :  سنگ لعل شود در مقام صبر

آری شود ولی به خون جگر شود!

بعد از رفتنت

 دلم نخواسته حتی از خوردن یک چای  گرم لذت ببرم.

یک پیاده روی  روزانه ...

یک خرید ساده ...

یک میهمانی خیلی معمولی ...

یک خنده ی از ته دل ...

میدانم بی انصافیست

بی انصافی محض است

بی تو نفس کشیدن

بی تو لذت بردن از تمام لذتهای دنیا

بی تو خندیدن

بی تو آسوده وبی خیال خوابیدن

من از پس این همه کار ِ بی تو ، بر نمی آیم !

............

به قول  مهرداد نصرتی عزیز:

بعد از تو دنیا  طولانی   به رویم نخندید

 

مدتهاست  با دیوان دوست داشتنی حافظم قهرم

قهر به معنای دوری اش

روزه ی حافظ گرفته ام

نیتهایم را خوابانده ام

مدتها بود حس می کردم

آرامش غزلهایش لای انگشتان استخاره گرم گم شده است.

مژده های مسیحایی اش   را به من نمی بخشد

برای همین فاصله گرفتم

پنهانش کردم لای کتابها تا نبینمش

تا فریب عطرش را نخورم

تا هوایی ام نکند

اما امروز

امروز شاید بخاطر بارانهای دلم

وسوسه شده ام بغلش کنم

وسوسه شده ام مثل آیه های مقدس ببوسمش

وسوسه شده ام روی چشمهایم بگذارمش

و " تو " را  نیت کنم

دعا کن حافظ آشتی ام را بپذیرد !

برای اولین بار " پست " عنوان دارد

عاشقانه ای برای وبلاگ ای نزدیک

گاهی  بودن در همسایگی یک وبلاگ

به این می ماند که  از جانب کسی که دوست داری

یک کتابخانه با تمام کتابهای خواندنی و برتر دنیا دریافت کنی

یک دریا از آنچه که تکانت میدهد

وارد دنیای کوچکت می شود وبه تو یادآوری می کند

به تو می آموزد

که به راحتی می توانی گرمای زندگی را

یا بهتر است بگویم زیبایی های بهشت را  یکجا ببینی .

شاید هم تجربه کنی .

حتی اگر این تجربه ها خیالی باشد

نمیدانم.

من که تعریف را بلد نیستم اما مدتها بود که دلم میخواست

از همسایه بودنم با  (آ م)  به خودم ببالم .وحرف بزنم وبنویسم

به اینکه لحظه های جهنمی زیادی را در بهشت نوشته هایش به آرامش رساندم

کیف کردم بابت خواندنش وبودنش و نوشتنهای بیگاهه اش

وآرزو کردم که کاش میشد این کتابخانه، بجای گاه گداری  

همیشه ی همیشه به روز شود

مدتها بود دلم میخواست بهشت خیالی من

همین خانه ی کوچک ساده، پلی شود برای چشمهای همسایه هایم

انگار دلم خواست این تعریفها را همین جا به سادگی جار بزنم

که بگویم :

حیف است...

 خیلی حیف است بعضی وبلاگها وخواندنشان ونوشته هایشان را ندید گرفت

یا به سادگی از دست داد این همه خوبی ِ یکجا را ...

شاید این پست یک نوع حق شناسی وسپاس گزاری باشد ...

بابت تمام پستهایی که خواندم از ایشان ...

بابت تمام چیزهایی که نصیبم شد از خانه اش ...

مخصوصن آخرین  پست بیگاهه های آرش میر سنجری عزیز.

اگرچه یقین دارم کافی نیست این معرفی آرام گونه

که  میدانم مثل همیشه نتوانستم .کم آوردم بابت ادا کردن حق مطلب

..............

تقدیم به حامد ماداتکو یا همون بلوار سانست که میدونم عاشق این قلمه!

تو با من باش

ببین چگونه ثابت خواهم کرد زمین جاذبه ای ندارد

اگر سیب نگاه تو نباشد !!

ملالی نیست جز دوری تو

که آن هم به لطف خیالهای بافته ی انگشتانم

به زودی زود تازه می شود !!

از زمستان آمده بودم

به هزار امید

تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم

اما تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم

در آن انبوه تن های غمگین اطرافت

جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن

شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت

بازگشتم !!!




سید علی صالحی

...................

بگذار پنجره را باز کنم تا اتاق از عطر تو پر شود

عطرتو جان کلمه های من است

جان ِ شعرهایم

جان ِاشکهایم

بگذار پنجره را باز کنم

تا هوایت برسد به دلواپسیهایم

به قلب دردهایم

به دردهای قلبم

بگذار پنجره را باز کنم

تا تنها نفس تو هجوم بیاورد به تنگی نفسهایم

به تنگی سینه ام

به تنگی دلم ...