برای اولین بار " پست " عنوان دارد
عاشقانه ای برای وبلاگ ای نزدیک
گاهی بودن در همسایگی یک وبلاگ
به این می ماند که از جانب کسی که دوست داری
یک کتابخانه با تمام کتابهای خواندنی و برتر دنیا دریافت کنی
یک دریا از آنچه که تکانت میدهد
وارد دنیای کوچکت می شود وبه تو یادآوری می کند
به تو می آموزد
که به راحتی می توانی گرمای زندگی را
یا بهتر است بگویم زیبایی های بهشت را یکجا ببینی .
شاید هم تجربه کنی .
حتی اگر این تجربه ها خیالی باشد
نمیدانم.
من که تعریف را بلد نیستم اما مدتها بود که دلم میخواست
از همسایه بودنم با (آ م) به خودم ببالم .وحرف بزنم وبنویسم
به اینکه لحظه های جهنمی زیادی را در بهشت نوشته هایش به آرامش رساندم
کیف کردم بابت خواندنش وبودنش و نوشتنهای بیگاهه اش
وآرزو کردم که کاش میشد این کتابخانه، بجای گاه گداری
همیشه ی همیشه به روز شود
مدتها بود دلم میخواست بهشت خیالی من
همین خانه ی کوچک ساده، پلی شود برای چشمهای همسایه هایم
انگار دلم خواست این تعریفها را همین جا به سادگی جار بزنم
که بگویم :
حیف است...
خیلی حیف است بعضی وبلاگها وخواندنشان ونوشته هایشان را ندید گرفت
یا به سادگی از دست داد این همه خوبی ِ یکجا را ...
شاید این پست یک نوع حق شناسی وسپاس گزاری باشد ...
بابت تمام پستهایی که خواندم از ایشان ...
بابت تمام چیزهایی که نصیبم شد از خانه اش ...
مخصوصن آخرین پست بیگاهه های آرش میر سنجری عزیز.
اگرچه یقین دارم کافی نیست این معرفی آرام گونه
که میدانم مثل همیشه نتوانستم .کم آوردم بابت ادا کردن حق مطلب
..............
تقدیم به حامد ماداتکو یا همون بلوار سانست که میدونم عاشق این قلمه!