از زمستان آمده بودم

به هزار امید

تا بر تابستان شانه ات آشیان کنم

اما تنها چشم هایت را لحظه ای نوشیدم

در آن انبوه تن های غمگین اطرافت

جایی نبود برای آشیانم یا حتی نفسی نشستن

شرمسار سرهای آرام گرفته بر شانه هایت

بازگشتم !!!




سید علی صالحی

...................

بگذار پنجره را باز کنم تا اتاق از عطر تو پر شود

عطرتو جان کلمه های من است

جان ِ شعرهایم

جان ِاشکهایم

بگذار پنجره را باز کنم

تا هوایت برسد به دلواپسیهایم

به قلب دردهایم

به دردهای قلبم

بگذار پنجره را باز کنم

تا تنها نفس تو هجوم بیاورد به تنگی نفسهایم

به تنگی سینه ام

به تنگی دلم ...