با اینکه هوا گرفته نیست

وآسمان قصد دلتنگی کردن ندارد

با اینکه آفتاب روشن تر از هر روز به پنجره

به در

به خانه

به اتاق

به کوچه وخیابان می تابد

با اینکه بوی باران نمیدهد این شهر لعنتی

با اینکه حافظه ام  خیسی خیابانها را فراموش کرده از بس این زمستان

همین زمستان آرام

با  باران  دوست داشتنی من، عجیب غریبگی می کند

با اینکه تو مثل همیشه ، لای تمام خیالها وفکرهایم پرسه می زنی...

با اینکه قاب چشمهایت را میان طاقچه ی قلبم گذاشته ام...

با اینکه یادم خوب می تواند عطرت را ازلای خاطره ها و دوستت دارمها بیرون بکشد...

با اینکه هوا بوی عشق می دهد ورایحه ی حضور تو...

اما دلتنگی غریبانه ای  دارم امروز

کنج خلوتی میخواهم برای به زمین گذاشتن این بار  ِسنگین بغض وباران!