تمام نمي شود
غزلهايي كه هرشب با گريه هايم غسل داده مي شود
وخوابهاي خيسي كه گريبان چشمانم را مي گيرد.
تمام نمي شود
باران وآيينه
آسمان وپروانگي
واين همه سايه ي بي پاياني كه خاطرم را با خاطره ات پيوند ميزند
كاش همه ي فرصتها از آن ِ عاشقانه هاي من بود!
كاش همه ي خوشبختي هاي ساده ي هميشگي از آن ِ من بود!
كاش لهجه ي روشن حرفهايم را مي فهميدي!
كاش تكليف دل وديده ،بي خواب و باران
بي آرزو والتماس
بي امتحان و شكستن ، روشن مي شد!
كاش مي شد تكليف معادله ي مجهول عاشقي را
با حسابگري هرچه تمام ، براي هميشه معلوم كرد!
مي بيني ؟!
عطر تو امان هوايم را گرفته !
امان نفسهايم را !
امان آرزوهايم را !
امان قلبم را !
مي خواهم در كنج چشمانت آرام بگيرم!
در گوشه ي كوچكي از قلبت!
در ذره اي از فكرهايت!
قسمتي از روز وشبهايت!
در بخشي از خواب وخيالهايت!
بگذار كمي آرام بگيرم محبوبم!