تمام نمي شود

غزلهايي كه هرشب با گريه هايم غسل داده مي شود

وخوابهاي خيسي كه گريبان چشمانم را مي گيرد.

تمام نمي شود

باران وآيينه

آسمان وپروانگي

واين همه سايه ي بي پاياني كه خاطرم را با خاطره ات پيوند ميزند

كاش همه ي فرصتها از آن ِ عاشقانه هاي من بود!

كاش همه ي خوشبختي هاي ساده ي  هميشگي از آن ِ من بود!

كاش لهجه ي روشن حرفهايم را مي فهميدي!

كاش تكليف دل وديده ،بي خواب و باران

بي آرزو والتماس

بي امتحان و شكستن ، روشن مي شد!

كاش  مي شد تكليف  معادله ي مجهول عاشقي را

با حسابگري هرچه تمام ، براي هميشه معلوم كرد!

مي بيني ؟!

عطر تو امان هوايم را گرفته !

امان نفسهايم را !

امان آرزوهايم را !

امان قلبم را !

مي خواهم  در كنج چشمانت آرام بگيرم!

در گوشه ي كوچكي از قلبت!

در ذره اي از فكرهايت!

قسمتي از روز وشبهايت!

در بخشي از خواب وخيالهايت!

بگذار كمي آرام بگيرم  محبوبم!

تنها تو

 

تو در عبور هوا

 

تو در گذر ِثانيه ها

 

تو در آغوش آحساسم

 

تو در سرزمين علاقه ام اتراق كرده اي!

 

آفرينش تو را دوست دارم!

....................

وقتي پاييز عطر آشناي اضطراب را با خود مي آورد

 

تمام ترسهاي كودكي در من روشن مي شود !

 

و ياد تمام علاقه هايي كه آسان آمدند و تلخ رهايم كردند.

 

بوي مهر مي خواهم ! مهر یگانه ی مادرم را!

خودم را رها مي كنم ميان بهشت فكرهايم!

تا عطر لحظه هاي كوچك خوشبختي،

از خيالهايم عبور كند

ومن ،تمام هوا را به خورد جانم بدهم

وبا تمام نفسهايم،ببلعمش!

عشق چيزي شبيه همين است ديگر!

اينكه گاهي تنهايي، از آسمان خواب وخيال بالا بروي

وگاهي با رايحه ي خاطره، به ارتفاع علاقه ،صعود كني!

گاهي هوا را ببلعي

گاهي كلمات را قرباني كني!

گاهي شاعر شوي !

وگاهي رويا ببافي!

عشق چيزي شبيه همين است

همين زندگي كردن با نشانه هاي نور

نشانه هاي آرامش

همين سقوط وصعودهاي بي بن بست

كار از شمارش  پنجره وروشني گذشته است!

كار از شمارش بيداريهاي شبانه

وتعداد بيقراريهاي مدام گذشته است!

عشق همين است ديگر

همين بهشت فكرهايم!

همين دقايق خيس واژه هايم!

همين دريچه هاي باز خيالم!

همين نگاه هاي نافذ ترانه هايم!

عشق چيزي شبيه همين است محبوبم!

به دقت نگاه كن!

تا تو هم به كرانه ي رنج هايم قدم بگذاري

و عاشق شوي!

دستانم هميشه ،به عطر كلمه هاي عاشق عادت كرده اند

و خلوتِ خيالم،به چشمهاي تو.

دست به دامن ِ تنهايي كه مي شوم

تو سكوت تمام بغضهايم را مي شكني

ومن پر مي شوم از باران گريه وگلايه

هميشه ،بي آنكه خواسته باشم

مهمان شعرهايم مي شوي

و با نگاه عاشقم پذيرايت مي شوم

وتو را به خواب وخاطره هايم راه مي دهم

كار ساده اي نيست

تدارك تبسم وبوسه

تدارك ترانه وكلمه

تدارك پنجره ،وقتي آسمان نگاهت  همراهي ام نمي كند

كافي ست نشانه اي در دستم بگذاري

تا روشن شوم

ونفسهايم آرام بگيرند

نشانه اي مثل نگاه گرمت !

مثل آغوش ِ عاشقت!

نشانه ای در دستم بگذار مهربانم!

از عشق ...كه نه...

اما از عاقبت بي عقوبت اين همه فاصله

از انتهاي نامعلوم اين كوچه هاي بي چراغ وچلچله

چرا.....مي ترسم!

من از لحظه اي كه چشم هاي تو

بين آوار اين همه نگاه معنادار گم شوند!

من از دمي كه بازدم تو پاسخش نباشد

مي ترسم!

اما اگر راستش را بخواهي

نميدانم كه از عاقبت اين همه ترانه ونامه ي بي جواب

مي ترسم يا نه؟!

فقط مي دانم كه .....محتاجم!

محتاج سكوت ستاره!

محتاج لطافت صبح!

محتاج صبر خدا!

من محتاج ترانه هاي بي قفس ِ پر از كبوترم!

من محتاج واژه هاي ساده وبي تكلفم

واژه هايي كه بشود با آب غسلشان داد!

من محتاج نگاهي از جنس آب ولبخندي از جنس صداقتم!

من محتاج عطر يك آحساس باران زده ي نمناكم!

من محتاج توام!

محتاج نگاه تو

محتاج لبخند تو

محتاج احساس تو

همين!

از اين ساده تر وبي تكلف تر در كلام من نمي گنجد!

من محتاج توام كه بيايي ومرورم كني!

با يك هوا هق هق!

با يك جفت نگاه خيس!

من محتاج يك دنيا آسمان ابري ام !

كه ببارد...

كه براي من بشود بهانه اي از جنس معجزه!

تا بگويم تو را به حرمت اين ابرها كه مي گريند قسم!

برگرد!            ناصر کاظمی زاده

...............................

هوای دلت تازه شد؟!

چشمان ِدلم را باز مي كنم

وبه انعكاس تو ميان آينه نگاه مي كنم

به انعكاس تو لاي تمام روزهاي تنهايي ام

به انعكاس سكوت محض تو

به انعكاس فاصله هايي كه با دستان پر مهر تو رقم مي خورد

به انعكاس چشمان ناگهانت.

به انعكاس عاشق شدن ناگهانم.

نگاه مي كنم به هرچه انعكاس ِ حوالي قلبم.

حالا ديگر مي دانم چطور تو را به ريسمان علاقه هايم  گره بزنم!

وچطور پاي تو را به خوابهايم بكشم

وچطور بيداريهايم را با تو تقسيم كنم

حالا ديگر ميدانم زندگي با انعكاس تو قشنگ تر از حقيقت است.

اتاق خيالبافي هايم تو را خوب مي شناسد

وشعرهايم  كه تو را در اينهمه كلمه ي نمناك  جاي ميدهند

بگذار با رايحه ي  اينهمه عطر علاقه ،نفس بكشم

بگذار بام دوستت دارمهايم ،چشمان خيالت باشد.

خيالي نيست مهربان ِ هميشه ام..

خيالي نيست !

صبوري مي كنم تا مدار مرگ !

انگار

گاهي بايد بين تو و قلبم نقطه چين هاي  جدايي بگذارم

گاهي احتياج دارم  به اينكه دور شوم از تو

وبچسبم به آرزوهايم !

گاهي بايد تدارك خيالت را ببوسم وبگذارم كنار!

گاهي بايد خودم باشم وخودم

ودلي كه خيلي وقتها نميدانم چرا خسته است از بودن؟!

گاهي وقتها "تو"  ترازوي دقيقه هايم را سنگين مي كني

ومن ناتوان مي شوم از حمل اينهمه شيدايي !

گاهي دلم يك روز بي "تو" مي خواهد!

يك روز كه پر باشد از طعم  "من" از عطر خواسته هايم!

اما افسوس كه كار سختي است !

كار سختي است بوسيدن وكنار گذاشتن  اينهمه خوشبختي رنج آور!

كار سختي است  سكوت عشق!

كار سختي است  بي تو بودن وبي تو ماندن!

كاش مي شد به قاب خيالت رضايت داد!

كاش مي شد در حد آرزو نگهت  داشت!

........................

خسته ام می بینی که !

 

هوايم كه عوض مي شود

حال ِ دلم كه روبه راهتر مي شود

انگار تمام بغضهايم را كنار ميزنم تا تو بيايي

راه را براي خيالهايم باز مي كنم

آسمان نگاهم را مي بخشم به تو

آسمان قلبم را ميگذارم براي آمدنت

آمدني كه نميدانم در كار است يا نه؟!

مدتهاست تعداد نَفَسهايم را مي شمارم

نَفَسهايي كه سنگين بالا مي آيند

وقتي حضورت را به روياهايم  مي بخشي

مدتهاست  تعداد اشكهايم را مي شمارم

اشكهايي كه وقتي قصد فرو ريختن مي كنند

حتي دستهاي تو هم اضافه مي شوند براي نوازش  تارهاي  تنهايي شان

مدتهاست تعداد ثانيه هاي بي تو  را مي شمارم

ثانيه هاي سنگيني  كه كشان كشان ، تَركَم مي كنند

وحالا هوايم كه عوض مي شود

حالم كه روبه راه تو مي شود

قلبم كه پرده هاي  سكوتش را كنار ميزند

قفل كلمه هايم كه باز مي شود

چشمانم شعر مي شود براي  تو

تويي كه حجم سنگينت نفسها وثانيه ها واشكهايم را سنگين كرده است

براي تو

تويي كه  خيال بهشت مني !

چه خيال كرده اي يگانه ترينم؟!

هنوز هم با چشمهاي بيدار خوابت را مي بينم

از آن خوابهاي رويايي

وهيچ سايه ي سنگيني نمي تواند روياي تو را از من بدزدد

فقط گاهي سكوت عجيبي قلبم را ممنوع مي كند از كلمه

تنها يك بهانه ي كوچك مي خواهم تا پر از دوستت دارم شوم

وفروغ چشمهايت را در تاريكي چشمانم روشن كنم

دلم مي خواهد يكي از اهالي خوشبخت قلبت باشم

وبراي هميشه در مساحت چشمهاي عاشقت باقي بمانم

دستاويزي به من بده تا آرزوهاي دست چين شده ام را

در روزنه هاي دلت بكارم

 وتو با نوازش ،نيازهايم را باغباني كني.

دلم اين روزها ، عطر مهرباني ات را عجيب مي طلبد

وعجيب تماشا مي خواهد وعجيب ديدار!

بهانه ي كوچكي مي خواهم تا خيالت را به خلوت آرامم بكشم

بهانه اي به من بده تا عاشقانه هايم را به پايت بريزم

به پاي خيال قشنگت  مهربانم !

چقدر به باران نزديك شده ام !

به نزول نشانه هاي  تو..

به نزول آيه هايي كه رهايم مي كند از قيود دلتنگي

قافيه مي شوم تا بار ديگر به بند تو درآيم

ودر ريسمان علاقه ات  ، به دام بي افتم

اينجا بهشت است !

بهشت نگاه تو!

بهشت آرامي كه با هرم نفسهاي تو جان مي گيرد

وبا نوازش دستانت جاري ميشود

بهشتي كه ميوه ي ممنوعه اش تويي وحوايش من..

بهشت آرزوهایم!

اینجا بهشت است !