از عشق ...كه نه...
اما از عاقبت بي عقوبت اين همه فاصله
از انتهاي نامعلوم اين كوچه هاي بي چراغ وچلچله
چرا.....مي ترسم!
من از لحظه اي كه چشم هاي تو
بين آوار اين همه نگاه معنادار گم شوند!
من از دمي كه بازدم تو پاسخش نباشد
مي ترسم!
اما اگر راستش را بخواهي
نميدانم كه از عاقبت اين همه ترانه ونامه ي بي جواب
مي ترسم يا نه؟!
فقط مي دانم كه .....محتاجم!
محتاج سكوت ستاره!
محتاج لطافت صبح!
محتاج صبر خدا!
من محتاج ترانه هاي بي قفس ِ پر از كبوترم!
من محتاج واژه هاي ساده وبي تكلفم
واژه هايي كه بشود با آب غسلشان داد!
من محتاج نگاهي از جنس آب ولبخندي از جنس صداقتم!
من محتاج عطر يك آحساس باران زده ي نمناكم!
من محتاج توام!
محتاج نگاه تو
محتاج لبخند تو
محتاج احساس تو
همين!
از اين ساده تر وبي تكلف تر در كلام من نمي گنجد!
من محتاج توام كه بيايي ومرورم كني!
با يك هوا هق هق!
با يك جفت نگاه خيس!
من محتاج يك دنيا آسمان ابري ام !
كه ببارد...
كه براي من بشود بهانه اي از جنس معجزه!
تا بگويم تو را به حرمت اين ابرها كه مي گريند قسم!
برگرد! ناصر کاظمی زاده
...............................
هوای دلت تازه شد؟!