مامانم سبزه انداز ماهری بود.دانه ها با بوی خوب دستهای مادرم به موقع جوانه میزدند وسبز می شدند.روی سبزه هایش اسم بچه هایش را می گذاشت.قبل از اینکه برود سراغ کاشتن دانه، نیت می کرد .آرزوهای خوب می کرد.وضو میگرفت وبعد دانه ها را بامهارت در ظرفهای مخصوص میریخت.هر روز با عشق، عشق که می گویم درست مثل عشق بازی یک مادر با بچه اش، دانه ها را تر وخشک می کرد.

ده سالی می شود که بوی سبزه های مامانم را نفهمیده ام.ده سالی می شود که به روزهای پایانی سال که می رسیم جانم برای سبزه های مامانم تنگ می شود . دستهای من هیچوقت نتوانست سبزه انداز ماهری شود.دلم میخواهد مامانم باشد تا رمز سبزه انداختن ماهرانه اش را بپرسم تا لااقل بتوانم برای مزارش سبزه ای به زیبایی سبزه های خودش بکارم وبرایش هدیه ببرم