زنی توی من است که عاشق است وهمین عشق تویش، موجب شده که نبخشیدن را بلد نباشد.دعوا کردن را بلد نباشد.وقتی کسی دارد بهش بد وبیراه می گوید یا خنده های جنون آمیز سر بدهد یا پقی بزند زیر گریه وبلد نباشد با طرف، درست وحسابی بحث کند وبحث را به نتیجه برساند...

 

زنی توی من است که عاشق است و انگار زمانی که داشته خلق میشده یکی از مواد اصلی سازنده اش،عشق بوده.عشقی که رفته توی دلش،خونش،چشمهایش،دستهایش،پاهایش، از سرتاپایش حتی حرف زدن وصدایش برای همین است که از بدی دور وبریهایش،مدام در می گذرد واز سر تقصیراتشان می گذرد.برای همین است که هرکسی به خودش اجازه میدهد بیاید توی خصوصی اش، بابت یک پروفایل عوض کردن که حق طبیعی خودش است ، دخالت کند و پا را از دخالت فراتر بگذارد.زنی توی من است که تربیت نشده برای بی ادبی کردن به هر شکل وشمایلی و همین ادبش، کارش را در برابر اینهمه آدم بی ادب،با مشکل مواجه کرده...

 

زنی توی من است که بلد نیست محل سگ نگذارد به آنهایی که باید و بلد نیست بعضی وقتها هم محض رضای خدا وآرامش خودش هم که شده کسی را که بهش ناسزا می گویدرا به باد ناسزا بگیرد.

 

زنی توی من است که هنوز فکر می کند میشود با مهربانی وعشق، همه ی مریضهای شخصیتی را علاج کرد وبی ادبان را با ادب..زنی توی من است که باید یک بار خفه اش کنم تا بجایش زنی سبز شود که  دهانش چاک وبست نداشته باشد. فحش دادن بلد باشدسگ محل کردن بلد باشد. رفتن بلد باشد. بی تفاوتی بلد باشد مثل یکی از همین دخترهای امروزی.