همین که تو اینجا کنار منی

همین که کنارت نفس می کشم

همین که تو می خندی ومن فقط

 کنار تو از غصه دست می کشم

همین که تو چشمای من زل زدی

نگاهت تمام دل خستمه

نمی خوام که دنیا به من رو کنه

همین که کنار منی بسمه

من حتی به این حدشم راضی ام

که باشی کنارم بمونی فقط

واسه من فقط بودنت کافیه

دیگه هیچی جز این نمی خوام ازت

واسه من فقط بودنت کافیه

که هستی کنارم قدم می زنی

بهم حس دلدادگی میدی و

داری لحظه هامو رقم می زنی

....................

این آهنگ وبلاگ پرشانه. دوست داشتم ترانه شو بزارم توی بهشتم

امروز شدیداً احتیاج دارم به شنیدنش ...

آرام نوشت:

سلام می کنم

 به لحظه های مهری که در راه است

به بارانهایی که قرار است بیقراریهایم را در آغوش بگیرندوجای خالی شانه های تو را پر کنند.

 به بادهایی که قرار است نامه های نمناکم را به مقصد چشمان تو برسانند.

به کوچه های خیسی که جان می دهند برای معاشقه های رویایی

و هوایی که دست به هوایی کردنش حرف ندارد

می آیی با مهر ، تمام پاییز را بغل کنیم؟!

..........................

اینو جایی خوندم:برای خریدن لباس پاییزی دقت کنید که جیبهای بزرگ دونفره داشته باشه!

 

 

 

 

برایم زندگی بیاور

با چاشنی دوستت دارم

والتماس علاقه

و قلبی که بدانم برای همیشه برای من می ماند

برای من می خندد ...

برای من نفس می کشد

میزند

می تپد

تنها برای من !

برایم زندگی بیاور

با دستهایی که پرشده باشند از عطر عشق

با چشمانی پر از نور

تا از من بگیرند این همه شب ناتمام به روز نرسیده را

برایم زندگی بیاور

با یک بغل بوسه

یک بغل تبسم

یک بغل مهربانی

از همانهایی که فقط در ذره های وجود تو می توان یافتش!

برایم زندگی بیاور

تا رویاهایم

خوابهایم

آرزوهایم

برای همیشه تعبیر شوند !

برایم زندگی بیاور

تا زنده ام

تا هستم

تا تمام نشده ام...

آدمها گاهی خوبند.زیادی خوب.اونقدر که نه می تونی ازشون جدا شی ونه می تونی کنارشون مثل آدم زندگی کنی.گاهی هم بدند .زیادی بد .اونقدر که همش دوس داری ازشون فرار کنی .دوس داری تمام تنهایی رو با عظمتش نوش جان کنی اما یه لحظه ، یه آن خودتو وادار نکنی تا تحملشون کنی.گاهی هم میانه اند .حد وسط بین خوب بودن وبد بودن.خنثی.نمیدونی تکلیفتو باهاشون.این دسته بندی برای این بود که بگم خدا نیاره روزی رو که تو یکی از اون آدم خوبارو از دست بدی.یا مجبور شی تن بدی به جدایی بی بازگشت.هیچوقت یادم نمیره روز پدری که خیلی هم دور نیست .که من برای اولین بار اومدم واز ابر مرد زندگیم نوشتم وبا کلی ذوق اون نوشته مو پست کردم به صندوق پستی این دنیای مجازی .با اینکه میدونستم اون پیرمرد مهربون هرگز خیالهای بهشتی منو نمی خونه واصلن نمیدونه من یه بهشت برای خودم ساختم که بتونم دوری فرسنگها راه رو از اون وفرشته ی بی مانندم تحمل کنم.اومدم بگم تو رو خدا ،تو رو به مقدسات تون ازم نخواید اینقدر زود با این دوری کنار بیام .بخدا منم نگاه دخترم ودوس دارم.اصلن چشمای معصوم اونو با دنیا عوض نمی کنم.دستای کوچولوشو هرروز می بوسم وروی چشمام میذارم.اما اینا معنیش این نیست که با مرگ پدرم قراره دخترمو  یادم بره ویا با وجود دخترم جدایی از آغوش پدرمو. روح اون ابر مرد که تو زندگیم جاریه واینو قلبم بهم میگه ووقتی قلبم میگه یعنی من تسلیمم.هیچ وقت دلم نخواسته تو شرایط تلخ ، کسی بخاطر حس نیاز ودلتنگیم کنارم باشه.یا بخوام اندوهمو قسمت کنم باهاش.اصلن منصفانه م نیست من بخوام خودمو با بار سنگین غصه هام بندازم رو دوش کسی یا کسایی دیگه.واسه همینه اینجور وقتا بیشتر از اینکه خودمو قرار بدم تو ازدحام آدما ومحیط ، فرار می کنم از تمام چشما ونگاههایی که دور ونزدیک رصدم می کنند.میدونم احمقانه ست تو این سنم بگم از ترحم آدمها بیزارم. اما بیزارم از بودنهایی که قلبی نباشه ونبودنهایی که غیر منصفانه وظالمانه است.این روزا حس می کنم حساس شدم.ضعیف شدم.کاسه ی صبرم سر میره زودی. از تنهایی می ترسم.از آدما هم همین طور .تردیدام دست وپاگیر شده .آزار دهنده شدم.تلخ شدم.بد شدم . واینا معنیش اینه که من خوب نیستم

بگذار همه گمان کنند

که حرفهای بزرگ قلبم  نخ نما شده اند

واین همه عاشقانه فقط آسمان وریسمان بافتن من است به هم

مهم نیست که این ریسمان تا کجای دنیا بافته می شود

مهم این است که من هنوز از این بهشت رانده نشده ام

به کوری چشم آنهایی که نمی توانند "عشق" را در این بهشت خیالی  ببینند!

 

 

 

دوست داشتم

کنار تو بودم همین حالا

وبرایت از فکرهای  عاشقانه ای می گفتم که به روحم هجوم می آورند

که نمی توانم جفت وجورشان کنم

که وقتی می چینمشان چیزی میانشان کم است

چیزی که نامش را فراموش کرده ام

کاش اینجا بودی ویاری ام می کردی برای یافتن آن تکه ی گمشده

برای چیدن  این همه فکر ملتهب بی خانمان ...

......................

بگذار درهای دنیا را ببندم

واز دریچه ی چشمان تو یک بار دیگر به زندگی گره بخورم !

وکاش زندگی

به اندازه ی سرد شدن یک چای ساده

اینقدر به آسانی سرد نمی شد!

وکاش خدا

اینقدر برای چیدن گلهای باغش  شتاب نداشت!

وکاش من

راهی داشتم برای خلاص شدن از دست اتفاقهای خاکستری این روزها!

 

..............

 

این پست برای آیه ی مهربانی است که حادثه گریبان لحظه هایش را گرفته ...

با صدای بلند از " او"  برایش  طلب معجزه می کنم .طلب  آرامش همین !

هر راهی که  می روم

تهش ختم می شود به تنهایی

به خستگی

به جدال با فکرهای رنگارنگ  آدمهای اطرافم

 به بودن هایی که دوست ندارم و آزارم میدهد

ونبودنهایی که مرا تا آستانه ی  فروریختن می برند...

انگار تمام ذره های موجود در طبیعت

دست به دست هم داده اند تا از میدان به درم کنند...

کاش می شد از تمام دنیا

فقط صاحب یک نیمکت رنگ ورورفته بودم

ویک کاج ویک کلاغ !

نه دلی می بود ونه خاطری که دستخوش نوازش آدمها شود.

 این روزها

چشمهایم را که روی هم می گذارم

پلک که می بندم

تنها به این نیت است که  

 هم آغوش شوم با رویایت

تا با ولع بنوشم تمام آنچه را که کم دارم...

مثل کودکی گرسنه

 که دست پاچه می شود در کنار سینه ی مهربان مادر...

چقدر همه چیز نا آرام است!

قلبم گرفتار دلتنگیهای عجیبی شده است !

دلتنگیهایی که انگار نمی شناسم شان

یا می شناسم وراهی ندارم برای آرام کردنشان

شاید هم آغوشی برای مهار کردنشان ...

دلم بغل می خواهد

یک بغل وسیع برای آرام گرفتن

یک بغل که عطر تن مادرم را داشته باشد

تا دستهایش را دور تنم حلقه کند

تا محکم وبا صدا وبی ملاحظه هق هق گریه هایم را بریزم روی دامانش...

دلم فقط یک بغل می خواهد برای ضجه زدن.

شاید روزهایی که گذشت زیادی صبر کردم تا اشکهایم را خدا نبیند

تا روح تو ،آرام بگیرد

تا تورا بیقرار ،بیقراریهایم نکنم

اما حالا حق بده

حق بده تا در این سکوت وتنهایی برای آنچه که از دست داده ام

بلند ووسیع گریه کنم

حق بده به چشمانم تا با گرمی اشک ، به استقبال یاد تو بیایند!

میدانم چاره ای ندارم جز تحمل این دوریهای ناگهانی

میدانم نازنینم

خوب میدانم که باید همه چیز را روبه راه کنم

روبه راهی که تو دوست داری ...

بگذار قرار بگذارم  با چشمهای خاموشت

کنار همین شبهای سرد وساکت ...

شاید در آغوش خاطره های تو توانستم قرار بگیرم!

پدرم

خانه ی نو مبارک!

حالا دیگر خوب میدانم که هیچ قطاری مرا به تو نمی رساند جز قطارابدی مرگ!

...............

آرام نوشت: این غزل، یکی از ماندگارترین  پیام های  تسلی بخشی بود که از همسایه ی خوبم

 جناب مهرداد نصرتی عزیز به قلبم رسید:

بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن
دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن

در میان گریه چشمان تو غوغا می شود
ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم
من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست
روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف
قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن

 

وبرای همه ی آنهایی که با بودن وحتی نبودنشان،شانه ای شدند برای باران واشکها و

غصه های سنگین این روزهای تلخی که بر من آوار شد

از اعماق جانم برای تمام دوستانم آرزوی آرامش دارم

میدانم برای پیامهای تسلی بخشتان این واژه های از آب گذشته ی آرام، کوچک وناچیزاست...