هر راهی که  می روم

تهش ختم می شود به تنهایی

به خستگی

به جدال با فکرهای رنگارنگ  آدمهای اطرافم

 به بودن هایی که دوست ندارم و آزارم میدهد

ونبودنهایی که مرا تا آستانه ی  فروریختن می برند...

انگار تمام ذره های موجود در طبیعت

دست به دست هم داده اند تا از میدان به درم کنند...

کاش می شد از تمام دنیا

فقط صاحب یک نیمکت رنگ ورورفته بودم

ویک کاج ویک کلاغ !

نه دلی می بود ونه خاطری که دستخوش نوازش آدمها شود.