پدرم

خانه ی نو مبارک!

حالا دیگر خوب میدانم که هیچ قطاری مرا به تو نمی رساند جز قطارابدی مرگ!

...............

آرام نوشت: این غزل، یکی از ماندگارترین  پیام های  تسلی بخشی بود که از همسایه ی خوبم

 جناب مهرداد نصرتی عزیز به قلبم رسید:

بغض دردت را به روی شانه هایم گریه کن
دورم از تو صبر کن وقتی میایم گریه کن

در میان گریه چشمان تو غوغا می شود
ای فدای چشمهایت چشمهایم، گریه کن

ابر بی بارانم اما گریه می خواهد دلم
من به جایت بغض کردم تو به جایم گریه کن

شمع خاموشم هزاران شعله در جان منست
روشنم کن بعد بنشین پا به پایم گریه کن

داستانم داستان بی سرانجامیست ، حیف
قطره قطره آب خواهم شد برایم گریه کن

 

وبرای همه ی آنهایی که با بودن وحتی نبودنشان،شانه ای شدند برای باران واشکها و

غصه های سنگین این روزهای تلخی که بر من آوار شد

از اعماق جانم برای تمام دوستانم آرزوی آرامش دارم

میدانم برای پیامهای تسلی بخشتان این واژه های از آب گذشته ی آرام، کوچک وناچیزاست...