خدای خوب قصه ها وشعرها وداستانهای کوتاه وبلند زندگی

وقتی از داشته های دوست داشتنی زندگی ام حرف میزنم

وقتی از لذتهای کوتاه می نویسم

وقتی بهانه های شاد کننده ی کوچک را دستاویزی می کنم

برای آرام کردن این همه خیال نا آرامم...

حتی تو که خدایی هم باید حسودی ات بشود

به منی که ته مانده های توانم کم است برای تحمل هر حزن واندوهی...

...................

آرام نوشت: این روزها سنگین میگذرد بخاطر اینکه پدرم در سکوت سرد بیماری به سر می برد

اگر نیستم دلیلش دلی است که نمی خواهد التهابش را بپاشد روی زخمهای تنهایی خیلی ها

از همه بخاطر دعاها ومحبتهای بی نظیر وتسلی بخش شان تشکر می کنم

اگر عمری باقی بود ودلی باقی تر ...بر می گردم

 

فاصله شادی تا غم ام چقدر کوتاه شده!

برای ابر مرد زندگیم

پدرم دعا کنید !

دارم میرم  همین !

 

طوریم نیست

 

فقط...

 

کمی  بال می خواهم وپنجره

 

می خواهم در هوای شیرین چشمهایت ، پروانگی کنم!!

موجود کوچک دوست داشتنی من !

لحظه های امروز را می خواهم با تمام شادی بگذرانم

بخاطر میلاد زیبایت

بخاطر آمدنت

می خواهم امروز فقط پاهای کوچک عروسکی ات را ببوسم

وبر چشمان بیتابم بگذارم

می خواهم از قدمهایت سپاسگزاری کنم

به خاطر اینکه به عرصه ی سوت وکور لحظه هایم وارد شدند

می خواهم از چشمانت  تشکر کنم بخاطر اینکه

به تاریکی دلم ، نور پاشیدند

می خواهم دستان ماهت را سپاس گویم

بخاطر اینکه تنهایی ام را پناه دادند لای انگشتان بهشتی شان...

می خواهم موهایت را

طلا گیسوهایت را دانه دانه ببوسم بخاطر همه ی چیزهای خوبی

که به قلبم هدیه کرده ای

اگر صبحها زندگی را در آغوش می گیرم

وشبها تمام خستگی ها ودلتنگی ها و رنجیدگی های خاطر را می بوسم وکنار میگذارم

دلیلش فقط تویی

تویی که پرنده ی کوچک خوشبختی منی

تویی که فرشته ی روزهای ساده وسخت  منی

تویی که جانم بسته به جان  مهربان توست

تویی که نفسم بسته به نفسهای گرم کودکانه ی توست

تویی که همه ی داشته ها ونداشته هایمی

تویی که آشنای این غربت دیرینه منی

دوستت دارم  بلند

دوستت دارم بزرگ ، نازنینم

 و

همینجا

همین حالا

مادرانه واز ته جانم

توی همین بهشت خیالی ام قول میدهم

 برای خوشبختی وآرامشت  تا ابد کنار زندگی بمانم!

................

این پست در تاریخ ۱۵/۵/۱۳۹۰ تقدیم میشود به دختر یگانه ام!

حساب دلتنگیهایم

از دستم در آمده

چرتکه ات را بی انداز 

وحساب کن

این همه حرف حساب ِ از دل برآمده را...

فقط حسابگری چون تو می تواند

حرفهای دلم را محاسبه  کند!

چرتکه ات را بیانداز

وبگو کجای عاشقانه هایم را کم کنم از روزهایم؟

بگو چقدر ِدیگر  صبر اضافه کنم به کاسه ی دلم؟!

 مگر تو را به توان نرساندم؟!

به من بگو

 پس چرا این همه بدهکارم هنوز به چشمهایت ؟!

بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دوپایم از دوجهان نیز درکشم بی تو

پیام دادمو گفتم خوشم میدار

جواب دادی وگفتی که من خوشم بی تو ...  "سعدی"

...................

شبهای روشن را هرچند بارم که ببینم انگار بازم نیاز دارم به دیدنش!

آشکارا نهان کنم تا چند               دوست میدارمت به بانگ بلند

آرام نوشت: کاش می شد تو فاتحه خوان من می شدی

وسر این قرار هفتگی حاضر

تو با دستهات

 گلاب پاش این جدایی بی برگشت می شدی...

هنوز هم توقع نداشته باش  باور کنم برای همیشه رفته ای

برای همیشه نیستی

برای همیشه نمی بینمت

برای همیشه نمی شنومت...

سالهاست منتظرم تو از خواب رویا برگردی

حس می کنم باید فراموشی بگیرم از نوع  لاعلاجش ...

 باید بروم جایی شبیه خانه ی دیوانگان

همان جایی که

آدمها نامش را گذاشته اند دیوانه خانه...

آنجا وسعتی دارد به اندازه ی بیقراریهای قلبم

پهنایی دارد به اندازه ی دیوانه بازیهای عاشقانه ام

 قرصهایی دارد برای  بیرنگ کردن قرص نگاهت

وشربتهایی برای فراموش کردن تلخی نبودنت !

حس می کنم باید آلزایمری عاشقانه بگیرم.

به همین سادگی!

به همین سادگی که گفتم

که نوشتم

که خواندی ...

مگر نه اینکه

گذشت یعنی بخشیدن ِ چیزهای خوبمان به دیگری

پس بگذار

ساده بگذرم

از تمام ِچیزهای خوبِ  زندگی!

در اين هستي غم انگيز

وقتي حتي روشن كردن يك چراغ ساده ي « دوستت دارم»

كام زندگي را تلخ مي كند

وقتي شنيدن دقيقه اي صداي بهشتي ات

زندگي را

             تا مرزهاي دوزخ

مي لغزاند

ديگر – نازنين من –

چه جاي اندوه

چه جاي اگر...

چه جاي كاش...

و من

         – اين حرف آخر نيست –

به ارتفاع ابديت دوستت دارم

حتي اگر به رسم پرهيزکاري هاي صوفيانه

از لذت  گفتنش امتناع كنم......  مصطفی مستور

این روزها زیاد تب خال می زنم

واین معنی اش چیزی نیست جز

فوران حرارتهای قلبی ام

که گاهی درون خوابهایم می ریزد

وگاهی قطره های زلالی می شود شبیه باران

وگاهی هم خالهای تاول زده ای  که از اعماق جانم

می ریزد روی لبهایم ...

حالا دیگر یقین دارم این ترسهای بی بن بستم

راه را که تنگ می بینند

از جانم فوران می کنند

از روحم می گریزند وجسمم را آغشته می کنند

مثل همین تب خال کوچک این روزهایم

که بوی دلتنگی می دهد از نوع جانکاهش!

....................

آرام نوشت: دلتنگ سایه ام عجیب!  خطی خبری پیامی؟!

چقدر بایدبگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟


چقدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟


                                                                                 (آنا گاوالدا، نشر قطره)

بگذار دنیا متهمم کند

دیوانه ام بخواند

بگذار تمام آرامبخشها برایم تجویز شود

بگذار  روحم را به تخت زندگی ببندند

 تا اعتیادی چون تورا ترک کنم

بگذار بگویند دردهایم تاوان این همه دوستت دارم است

مهم نیست دنیا با چه چشمی به من نگاه می کند؟!

گوشه ی چشم تو کافیست برای پشت کردن به تمام دنیا

امروز تصمیم گرفتم چند خطی بنویسم برای یه مخاطب خاص

تنها راهی که از دستم برمیاد همینه شاید. کسی که روزهاست مهر سکوت زده

به لبهاش ، خونه ی مجازیش وزندگی  واقعیش ...سکوتی که پر از ملال وغمه

ومن دلم نمی خواد این غم جا خوش کنه وسلامت جسمی وروحیش رو به خطر بندازه

شاید خودمم گاهی به این حرفها نیاز مبرم پیدا می کنم .اینکه بعضیها  غم ورنج عاشقانه ی

آدمو عمیق نمی بینن خودش درده...به نظرم این جدایی ها و هجرها از حادثه ی تصادفات و

آسیبهای مالی ومادی خیلی مهمتر وجدی تره اما جالبه که اونا بیمه میشن و" دل  " که یه بخش

مهم از زندگی وروح وجسم آدماست نه تنها بیمه نمیشه بلکه جدی هم گرفته نمیشه

اینارو نوشتم نه برای اینکه فقط نامه نگاری کرده باشم.خواستم بگم حواسم به این روزای تلخت هست

حواسم به غم  سنگینی که روزهاست گریبان لحظه هاتو گرفته هست.

بهشت من بدون بودن تو شبیه جهنمه. عاشقانه هامم دیگه چنگی به دل نمی زنه

دوس دارم به خودت کمک کنی واسه دوباره بودن.دوباره نفس کشیدن .واین همه دوباره ای که

اطرافیانت منتظرشن ومن که  بیشتر از همه عجله دارم واسه تموم شدن این فصل سنگین...

وجمله ی آخر اینکه  خوب می فهمم که از دست دادن  خیلی غم انگیز تر از نداشتنه !

اینو بخاطر این گفتم که بگم تو محقی با احساس بزرگت زندگی کنی .محقی عشقت رو

بپرورونی اونقدر که سالهای سال ریشه کنه تو وجودت .اما (رابطه ) تنها چیزیه که زود

فنا میشه تو خودخواهی ها ونخواستن ها و ترسها ودغدغه ها وخیلی چیزای دیگه

رابطه نابود میشه به همون راحتی که شکل می گیره .بهتره به تمام روزهایی فکر کنی

که نفسشو حضورشو دوست داشتن هاشو وچشماشو ودستاشو داشتی 

تو اونقدر لحظه های خوش وبلند ذخیره داری که اگه بشه یه تقویم عاشقانه

دیگه نیاز به هیچ قاب چشم و دلی  نداری .

مطمئن باش برنده این بازی عاشقانه تو بودی واونی که تو را با این قلب یگانه ت ،تنها میذاره

داره یه ثروت  بزرگ رو از دست میده وخودش یه روزی حتمن به این نتیجه میرسه ...

وفا کنیم وملامت کشیم وخوش باشیم       که در طریقت ما کافریست رنجیدن

خواستند


از عشق


آغوش و بوسه را

حذف کنند

عشق


از آغوش و بوسه


حذف شد...


از : افشین یداللهی

 

چه شغل عجیبی !

شروع هفته تو را می بینم

باقی هفته

به خاموش کردن خودم در اتاقم مشغولم .

 

از : شمس لنگرودی

 

هواشناسی قلبم

روزهای نا آرامی را پیش بینی می کند!

روزهایی پر از ابرهای باران زا

و توده ی سنگینی از هوای دلتنگی...

حال ِ من

به هوای حوصله ی تو گره خورده است ...

حالا توهی کلافگی هایت را نگه دار

 برای این دل ِ وامانده ام!

 

 

 

همه چیز روبه راه است

روبه همان راهی که دوست دارم

راهی که لبریز از نشانه های توست

راهی که روبه افق چشمان توست

اگرچه بلند است

اگرچه پر از ترددهای بی هنگام و نخواستنی  ست

اگرچه خسته ام میکند

اگرچه  باید حامل کوله باری سنگین از دلواپسیهای رنج آور باشم

اگرچه پاهایم بی رمق می شود

اگرچه نفس گیر وبارانی است

اگرچه سخت وصعب العبور است

اما وقتی به داشته های دوست داشتنی ام فکر می کنم

وقتی رایحه ی خدا  همراهی ام می کند

عاشقانه

دل به دل خواسته هایم می دهم

وصبورانه

روبه راه می شوم

روبه راه ِ  راهی که پیش رویم گذاشته ای!

 

 

 

 حال خوبی دارم

اینکه اینجا

هنوز من مالکم

مالک تو و رج به رج عاشقانه هایی که  در تنهایی ام زاده می شوند.

مالک یک دنیا دوستت دارم که حتی وقت تنگ دستی و دلتنگی رهایم نمی کنند.

مالک یک عالمه خوشبختی که همرنگ چشمان توست

مالک کلی کلمه ی بیتاب آغوشت

مالک خوبترین وبزرگترین ودلچسب ترین حسی که

تمام شاعران و اهالی دل نامش را گذاشته اند عشق

من این تملک را با هیچ خوشبختی بزرگتری تاخت نمی زنم

حتی اگر به دار رنجها ودوریها وفاصله ها ونخواستن ها آویزان شوم

این را نوشتم تا بدانی  که "تو" در نفسهایم گنجانده شده ای  برای همیشه ی همیشه