حس می کنم باید فراموشی بگیرم از نوع  لاعلاجش ...

 باید بروم جایی شبیه خانه ی دیوانگان

همان جایی که

آدمها نامش را گذاشته اند دیوانه خانه...

آنجا وسعتی دارد به اندازه ی بیقراریهای قلبم

پهنایی دارد به اندازه ی دیوانه بازیهای عاشقانه ام

 قرصهایی دارد برای  بیرنگ کردن قرص نگاهت

وشربتهایی برای فراموش کردن تلخی نبودنت !

حس می کنم باید آلزایمری عاشقانه بگیرم.

به همین سادگی!

به همین سادگی که گفتم

که نوشتم

که خواندی ...