بیا که در غم عشقت مشوشم بی تو

بیا ببین که در این غم چه ناخوشم بی تو

شب از فراق تو می نالم ای پری رخسار

چو روز گردد گویی در آتشم بی تو

دمی تو شربت وصلم نداده ای جانا

همیشه زهر فراقت همی کشم بی تو

اگر تو با من مسکین چنین کنی جانا

دوپایم از دوجهان نیز درکشم بی تو

پیام دادمو گفتم خوشم میدار

جواب دادی وگفتی که من خوشم بی تو ...  "سعدی"

...................

شبهای روشن را هرچند بارم که ببینم انگار بازم نیاز دارم به دیدنش!

آشکارا نهان کنم تا چند               دوست میدارمت به بانگ بلند

آرام نوشت: کاش می شد تو فاتحه خوان من می شدی

وسر این قرار هفتگی حاضر

تو با دستهات

 گلاب پاش این جدایی بی برگشت می شدی...

هنوز هم توقع نداشته باش  باور کنم برای همیشه رفته ای

برای همیشه نیستی

برای همیشه نمی بینمت

برای همیشه نمی شنومت...

سالهاست منتظرم تو از خواب رویا برگردی