سرزمین تو با همه جای دنیا فرق دارد
هوایش
دیوارهایش
سقفش
آسمانش
رنگش ...
دست من نیست
دوست داشتن این متفاوت ِ عجیب !!
سرزمین تو با همه جای دنیا فرق دارد
هوایش
دیوارهایش
سقفش
آسمانش
رنگش ...
دست من نیست
دوست داشتن این متفاوت ِ عجیب !!
کاناپه هایی پنبه ای نیستند برای دراز کشیدن
نمی نویسم تا استراحت کنی!
می نویسم تا با من به احتضار برسی
با من بمیری!......... نزار قبانی
دلم می خواهد تنهایی چمدانی بردارم از تو وآرزوهایم
ونمانم
وبروم راهی را که
به هیچ نفس ودمی ختم نمی شود
راهی که بوی خاک بدهد
که بتوانم تهش یک چاه عمیق بکنم با دستهای خودم
وبا فراغ بال
تمام بی خوابیهای اینهمه سال را بخوابم !!
................
مطمئنم که اینجا را با همین دستهای عاشق آفریده ام.
برای اینکه هر وقت هوس کردم گریه کنم .حرف بزنم.فریاد بزنم بدون ملاحظه
بدون اینکه به دنیای اطرافم فکر کنم.پس بگذار هوارهایم گاهی طعم شعر وعشق ندهد!!
بگذار مثل موجهای دریا به ساحل آرام این بهشت کوچک بکوبم تا آرام بگیرم
" ع"
"ش"
"ق"
برای من خلاصه می شود در یک ضمیر
"تو"
حالا تو در باورش مانده ای تقصیر من نیست جانم !
تقصیر از قلبی است که عادت دارد به سخت پذیرفتن ِ
همه ی عاشقانه های ساده ی زندگی
سراغِ تو را
از شعرهای من میگیرند همه
حال آنکه من هنوز
خودم تو را ندیدهاَم! رضا کاظمی
به هوای چشمان تو
از این پنجره ی خیالی سرک می کشم
به شعر
به شب
به آسمان
به فصلهایی که سبز می آیند وسفید و برهنه تمام می شوند
اینجا بهشت است
بهشتی که حوایش هنوز هم وسوسه انگیز ترین خیالها را در سر می پروراند
وآدمش که تویی هنوز هم نمیدانم....
امشب ازآن شبهایی است که دلم عجیب می خواهد دلتنگی کند
بیتاب شود در تاب موهایت
بیقراری موج بزند در چشمانش
برای رایحه ات
برای طنین صدایت
برای گرمای دوست داشتنی آغوشت
برای نگاههای نافذت
برای خنده هایت
همان خنده های درمانگرت
برای تمامت
برای تمام ِ تمامت !!
.....................................
چه مهربان گفت: و بهشت نام دیگر مهربانی توست
می پرستمت
عاشقت هستم
یعنی :
همین به روز شدن های گرم عاشقانه ی من
همین به روز شدنهای پشت سر هم
همین آسمان ریسمان بافتنهایم به هم
همین کلافگی های روزانه ام که از پشت کلمه هایم بیرون می زند
همین بی وزن وقافیه بودن غزلهایم بی ردیف چشمان تو
دوستت دارم
عاشقت هستم
می پرستمت یعنی :
همین صبحهای ساده ای که
با چشمانی خواب آلود
با روحی تازه از رویای تو برگشته
می نشینم در ازدحام کلمه ها شاید که نوشته ی تازه ام شوی!
دوستت دارم
می پرستمت
عاشقت هستم
یعنی اینکه
دوستت دارم
عاشقت هستم
می پرستمت محبوب ِ محبوب ِ من!
همیشه از مناسبتای این خاک خوشم نیومده
روز زن ، مادر، خواهر ،عمه، دکتر،پرستار،
عیداین،عید اون، تولد این،تولد اون..یه مشت مناسبت دست وپاگیر
که بهونه ای شده واسه توجه کوتاه مدت ،به چیزایی که مدتهاست کنارمونن ومهمند و
نیاز به توجه خیلی بیشتر از یک روز ویک هفته وهدیه گرفتن واین حرفها دارند...
این مقدمه رو چیدم که توی بهشت خیالیم از بزرگترین ومهربون ترین وخواستنی ترین
مرد زندگیم حرف بزنم. " پدرم" که اصلن نخواستم بگنجونمش تو این مناسبتی که داره میاد
همیشه قصد داشتم حتی اگه شده در حد یه جمله از همین راه دور بوسه بزنم به دستاش
چشماش وپاهاش وبند بند وجودش.میدونم که توی این همه عاشقانه ای که نوشتم جاش خیلی خالی بوده
اما این دلیل نمیشه که من فراموشش کرده باشم.شاید بخاطر این بوده که من هنوزم بعد این همه سال و
زندگی مشترک وتجربه ،فکر می کنم همون دختر کوچولوی سالهای قبلم که وقتی در برابر
قامت پدرم می ایستم حرفام کودکانه به نظر میاد .برای همین ترجیح میدم فقط چشم بدوزم به
استواری وتوان بی حد واندازه اش برای تدارک یک زندگی مرفه نه از نظر مادی بلکه
رفاهی بی مثال وآرامشی بی نظیر که هنوز توی هیچ خونه ی دیگه ای نیافتمش...
خونه ی کلنگی پدرمو با اون محله ی قدیمیش رو به اندازه ی یه بهشت ِ هیچ وقت ندیده ،دوست دارم
البته اون خوونه، بدون مهر پدری من ، ونگاه دوست داشتنی و تجربه های حسابی آبدیده ی اون
هیچ لطفی نخواهد داشت...هنوزم اگه خوب بخونید می فهمید برای نوشتن وسپاس گزاری از
پدرم خیلی چیزها کم دارم...فقط می تونم با صدای بلند توی بهشتم فریاد بزنم:
دوستت دارم اَبَر مرد زندگیم
اگر خورشید خیال تو
اینجا و در کنار این دل بی درمان نمی ماند،
این ترانه ها
در تنگنای تنهایی ام زاده می شدند؟?
"یغما گلرویی"
گیریم
چراغهای رابطه هم خاموش شد...
فانوس نگاهت را چه می کنی؟!
کنج دلم یه بغض بیقرار نشسته.می خوام تو این هوای شرجی دم کرده
یه کم یغما بخوونم.یه کم حافظ .یه کم آهنگ گوش بدم ویه عالمه به خودم حرف وفکر
هدیه بدم.شایدم پیامک بدم .شایدم با خودم تماس گرفتم
اینقدر کیف داره .به خودم پیامک بدم.به خودم بگم دوستت دارم.به خودم بگم غصه نخور
به خودم بگم دنیا کوچیک تر از این حرفاست.بگم زندگی همیشه یه رنگ نیست
قرار نیست روزا همه شیرین باشند.بگم بعضی وقتکها باید بگذرم.باید به دلم بد نیارم.باید بگم گور بابای
دلواپسی.می خوام خودمو مهمون یه بغل کنم.یه آغوش باز به وسعت دستای خودم.
می خوام سخاوتو در حق خودمم تموم کنم.می خوام به خودم مهربونی کنم.می خوام انگشتامو بکشم
لای موهام .می خوام زانو هامو بغل کنم وسرمو بزارم رو زانوهای خودم
می خوام واسه خودم عاشقانه بخونم .شعرای مورد علاقه مو
می خوام شب وبا ماه وستاره هاش میخکوب خودم کنم!!
.......................
تو رو خدا نگید اندوه از در ودیوار اینجا بالا میره.فقط اگه اذیت میشید
لطفن منو با عاشقانه هام تنها بزارید...می خوام با خودم حرف بزنم
می دانم مثل خورشیدی
میدانم اگر توی دسترسم باشی
می سوزانی ام
اما بگذار برای یکبار هم که شده انتخاب با من باشد
می خواهم بسوزم
وقتی به خوابم می آیی
وقتی آرامش را
با دستان مهربانت به خوابم هدیه می کنی
دلم نمی خواهد
از شرجی خوابت به این زودیها بیدار شوم.
دل کندن از تو
حتی لای همین خوابهای ساده... سخت است.
همیشه حرفهای دلم نشانه ای بوده اند برای پیدا کردن
لحظه هایی که لای زندگی گمشان کرده ام
لحظه هایی که اندازه ی شان در عدد ورقم نمی گنجد
که آنقدر زیادند که میلی به شمارش شان ندارم
نمیدانم شاید
آنقدر از" تو"ی عاشقانه هایم حرف زده ام
آنقدر تنهایی ، اندوه وباران وشادی وزخم وشوق را رج زده ام
آنقدر روزها را به شب وشبها را به روز چشمهای تو بافته ام
که همه گمان می کنند خودم را فراموش کرده ام حتی خود همان "تو"
که خیال می کنندحاضرم برای خلاصی از دست
جاهای خالی دوست داشتنی هایم به هر دری بزنم
که حاضرم دخیل ببندم به هر ضریح ونگاهی
که زندگی ام در تکرار عاشقانه های دست وپاگیر به دام افتاده است
که خیلی چیزهای دیگر....
اینها اندوهم را بیشتر می کند
زندگی یعنی اندوه
یعنی رنج شنیدن ِحرفهای آزار دهنده
یعنی درد دیدن ِ خیلی چیزها ....
خیالی نیست
من که همیشه در برابر تمام زندگی واندوها وحسرتها وآرزوهایش
سر خم کرده ام
من که همیشه چسبیده ام به خودم وخیالهایم
من که همیشه تلاش کرده ام به خوب بودن نزدیک باشم
به مهربانی
به نشکستن دلی
به نلرزاندن دستی ...
خیالی نیست
به حرمت همین بهشت خیالی ام وعاشقانه هایش
به احترام احساسی که پیامبر قلبم شده است
آرام می گیرم در ساحل خواسته های تو ...
نوشته ها گاهی بوی کاغذ می دهند وگاهی بوی صفحه کلید یک رایانه
گاهی بوی حقیقتشان تا هفت محله آنطرف تر می رود
وگاهی آنقدر مجازی اند که حتی دلت نمی خواهد به خودت زحمت بدهی
برای نگاه کردن وخواندنشان
که میدانی نه از ته دل برآمده اند ونه چنگی به دل میزنند
این روزها لای تمام جستجوهای مجازی وواقعی ام
نتوانسته ام همانی را که دلم برایش غنج می رود پیدا کنم
که بنشینم وآنقدر بخوانمش تا یا چشمهایم شکل سطرهایش شود ویا
سطرهایش رنگ ببازند به بغض وبارانم
نمیدانم ؟!شاید گاهی از بد اقبالی دلم باشد
که می مانم اندر خم یک کوچه ی ساده
اندر خم یک پیچ بی دردسر
اندر خم یک حس گمشده ...
از حوالی همین شب ساده ای که گذشت تا حالا فکرم هزار بهانه گرفته
برای رفع بیتابی اش
برای ساعتی لمیدن در سایه ی اندام تو
برای ساعتی خیابانگردی با تو لای درختهای ساکت خاموش شب ...
برای عطر شب بوهای خانه ات
دلم هزار بار خواست بال داشته باشد تا بر بام خانه ی خلوت تو بنشیند
تا گنجشک بهار خوابت شود
تا به تمام موجودات حوالی روحت سلام کند
از زمین زیر پایش گرفته تا آسمان زیر بالت
دلم اما می دانست ومی داند ساده نیست همصحبتی با آسمان !
برای همین باید امروز
وشاید فردا وفرداهایی که می آید
چشم بدوزم به اتفاق
آن هم از نوع معجزه گونه اش
که بیاید واین تن وروح نیمه جان مرا بردارد
وبا خودش بیاورد به جغرافیای آغوش تو
که می شود هر روز مثل آفتاب تماشایت کرد
وهر شب مثل ماه برای دیدنت با ستاره ها رقابت کرد
چه خوب که از پنجره ی زندگی ام تنها تو پیدایی !
که می شود نشست بر بام آغوشت
که از عشق برایت شعرهای ساده وسخت آفرید
که از زندگی برایت حرف زد
از صبح با همه ی انتظارش
از شب با همه ی ترسهاو دغدغه هایش
چه خوب که از پنجره ی زندگی ام تنها تو پیدایی !
تنها تو
تویی که خدای اینهمه عاشقانه ای !
..........................
دچار شده ام
به ناچار بزرگی چون " تو"
دلم می خواد با همین دستای ضعیفم
یه سیلی محکم بزنم به زندگی
اونقدر محکم
که دیگه از جاش نتونه بلند شه ...مثل همین حالا
اسم اینم میذاری دلتنگی؟!
خودم باشم وجان کلام وشعر و چیزهایی که دوست دارم
انگار کلمه ها هم مصمم می شوند تا از من
فقط دریایی عاشقانه بسازند
دریایی که در وسعتش جز چشمهای تو ومهربانی تو چیز دیگری نمی شود پیدا کرد...
هوس پریدن به سرم می زند
هواخواه هوایت می شوم
ثانیه های تنهایی ام به دنبال یک پنجره ی کوچک ساده می گردند
برای رها شدن در نفسهای شادی بخش تو
برای غرق شدن در رایحه ی آغوش تو
برای شنا کردن در چشمهایت ...
خیلی ها به این خواسته های ناخواسته ی ناخودآگاه می گویند بهانه های دست وپاگیر
هرچه می خواهند باشند
با هرنام ونشانی
مهم نیست حرفهای من طعم بهانه بدهند یا دلتنگی
مهم این است که من را در مستی سکر آور عاشقانه ای اسیر کرده اند
دلم می خواهد اگر قرار است غرق شوم
موج نگاه تو مرا به کام بکشد نه امواج سهمگین زندگی ...
این روزها
گرمای هوا هم
هوایی ام می کند
دلم تابستان ِ آغوشت را می خواهد!
سی سال حافظه ام را
سی سال مهربانی ات را
به مشتی خاک سپرده ام ؟!
آغوش تو سزاوارتر از مشتی خاک نبود؟
کاش می دانستی
نبودنت غمی بزرگ است !
عطر مطبوعت ، همیشه مرا یاد چیزهای خوب می اندازد
برای همین است که دوست دارم همیشه
این پنجره را رو به نگاه تو باز کنم
وبگذارم هوای آرام چشمهایت ،
فضای منتظر دستهایم را پر کند
برای همین است که دوست دارم
مثل تاریخ نگارها ، لحظه های خالی وپررا بدوزم به
تقویم عاشقانه ای که هر روز علامت می خورد
برای همین است که تو می شوی سخت ترین معادله ی قلبم
که من میشوم ترانه سرای زیبایی های تو
برای همین است که نام خانه ی کوچک خیالهایم می شود بهشت...
برای همین است که مشتری چشمها ت می شوم
وبا آرزوهایم کنار می آیم
فقط اینها که نیست
اینها همه گوشه ای از خنکای رایحه ی توست وقتی گرمای جانم را می گیری
وقتی تب نفسهایم را با نفسهای مسیحایی ات ، پاشویه می کنی
وقتی بستر خوابهایم را از کابوس تنهایی می رهانی ...
پس بگذار عطرت بپراند از فکرهایم هرچه ترس را
هرچه تنهایی را
وبنشاند در جانم هرچه زندگی را !
تو که باشی
زندگی
مثل یک چای دم کشیده ی خوش عطر
به جان آدم می نشیند !
دلم تو را می خواهد برای تمام لحظه های ساکت آرزوهایم
دلم تو را می خواهد برای جنگیدن با دلواپسیهای زندگی
دلم تو را می خواهد برای آرام کردن همین گاهی بی تابیهای عاشقانه ام
دلم تو را می خواهد
تو را
تو را که محبوب تمام خواسته های منی
همین توی عاشقانه ای که تا ته جانم نفوذ کرده ای
همین تویی که شبها با دستان رویایم با اشتیاقی کودکانه می بافمش
وروزها با بوسه های گرم عاشقانه ام به استقبالش می روم
دلم تو را می خواهد نه برای لذتهای موقت زندگی
برای پناه گرفتن در چشمانت
برای پناه گرفتن در امن آغوشت
برای فرار از بوی گندیده ی درد
برای فرار از ترسهای نا تمام
میدانم
که خوب میدانی محتاجم
محتاج تبسم کوچکی از تو که بیاید وبر شانه ی شعرم بنشیند
تشنه ی پروازم
پرواز با بالهایی که تو به من وام می دهی
........................
برای شاه ماهی که نفهمیدم چرا ؟!
ومشق داستان که باز هم نفهمیدم چرا؟
مدافع که هنوز در عجبم از رفتن خیلی ناگهانیش...
"درسته دنیای مجازیه اما به نظرم هیچ کس محق نیست که اینجوری تعطیل کنه"
جای تو باشم
به زندگی ، جور دیگری نگاه می کنم
جوری که شبیه زندگی باشد !!