عطر مطبوعت ، همیشه مرا یاد چیزهای خوب می اندازد
برای همین است که دوست دارم همیشه
این پنجره را رو به نگاه تو باز کنم
وبگذارم هوای آرام چشمهایت ،
فضای منتظر دستهایم را پر کند
برای همین است که دوست دارم
مثل تاریخ نگارها ، لحظه های خالی وپررا بدوزم به
تقویم عاشقانه ای که هر روز علامت می خورد
برای همین است که تو می شوی سخت ترین معادله ی قلبم
که من میشوم ترانه سرای زیبایی های تو
برای همین است که نام خانه ی کوچک خیالهایم می شود بهشت...
برای همین است که مشتری چشمها ت می شوم
وبا آرزوهایم کنار می آیم
فقط اینها که نیست
اینها همه گوشه ای از خنکای رایحه ی توست وقتی گرمای جانم را می گیری
وقتی تب نفسهایم را با نفسهای مسیحایی ات ، پاشویه می کنی
وقتی بستر خوابهایم را از کابوس تنهایی می رهانی ...
پس بگذار عطرت بپراند از فکرهایم هرچه ترس را
هرچه تنهایی را
وبنشاند در جانم هرچه زندگی را !