همیشه حرفهای دلم نشانه ای بوده اند برای پیدا کردن
لحظه هایی که لای زندگی گمشان کرده ام
لحظه هایی که اندازه ی شان در عدد ورقم نمی گنجد
که آنقدر زیادند که میلی به شمارش شان ندارم
نمیدانم شاید
آنقدر از" تو"ی عاشقانه هایم حرف زده ام
آنقدر تنهایی ، اندوه وباران وشادی وزخم وشوق را رج زده ام
آنقدر روزها را به شب وشبها را به روز چشمهای تو بافته ام
که همه گمان می کنند خودم را فراموش کرده ام حتی خود همان "تو"
که خیال می کنندحاضرم برای خلاصی از دست
جاهای خالی دوست داشتنی هایم به هر دری بزنم
که حاضرم دخیل ببندم به هر ضریح ونگاهی
که زندگی ام در تکرار عاشقانه های دست وپاگیر به دام افتاده است
که خیلی چیزهای دیگر....
اینها اندوهم را بیشتر می کند
زندگی یعنی اندوه
یعنی رنج شنیدن ِحرفهای آزار دهنده
یعنی درد دیدن ِ خیلی چیزها ....
خیالی نیست
من که همیشه در برابر تمام زندگی واندوها وحسرتها وآرزوهایش
سر خم کرده ام
من که همیشه چسبیده ام به خودم وخیالهایم
من که همیشه تلاش کرده ام به خوب بودن نزدیک باشم
به مهربانی
به نشکستن دلی
به نلرزاندن دستی ...
خیالی نیست
به حرمت همین بهشت خیالی ام وعاشقانه هایش
به احترام احساسی که پیامبر قلبم شده است
آرام می گیرم در ساحل خواسته های تو ...