لحظه هاي خوب من!

لحظه هاي هميشه همراهم !

لحظه هاي آبستن دوستت دارم هايم!

دلم تنگ است

دلم بي تاب نگاهي است كه در روزهاي بلندم گم شده است.

دلم بيقرار نفسهاي گرم ومهرباني است كه از روزهايم گريخته است

دلم براي يك نوازش ساده اش

براي يك التيامش

دلم براي يك خوشبختي كوچك چند ثانيه اي ميان آغوشش ،لك زده است

دلم مي خواهدش

بي باران

بي بغض

بي چون وچرا واما واگر

بي دغدغه وپریشانی...

مي بينيد ؟!

حتي وقتي مي نويسمش قلبم به شماره مي افتد

وقتي كلمه اش مي كنم نفسم بند مي آيد

دستانم مي لرزد

واين فقط شعرهايم هستند كه آرامند

وآتش قلبم زير خاكستر كلمه ها ، پنهان شده

تا آرامش دريايم به هم نريزد

بگذاريد همين جا كنار ترانه هايم خانه كنم

كنار چشمهايش

كنار عاشقانه هاي ملتهبم

اينجا بهشت من است !

واين سطرها، آرامگاه دلتنگیهایم!

وقتي در مسير چشمانم قرار مي گيري

وقتي فكرهايم را ساده مي دزدي

وقتي لحظه هايم را تصاحب مي كني

اين منم كه در غارت تو بي هيچ تلاشي ،برنده مي شوم

اين منم كه لحظه هاي دلپذيري را صاحب مي شوم

اين منم كه از داشتن تو ، كامم را شيرين مي كنم

اين منم كه با تو تمام مرزهاي  تنهايي را طي مي كنم

اين منم كه احاطه ات مي كنم

اين منم كه تمام خوشبختي را يكجا در آغوش مي كشم

اين منم كه هوايت را مي نوشم

وتو مي دانم كه سخت بازنده اي

واين همه لحظه ي شور انگيزرا

ساده از كف مي دهي

واين روزهاي رويايي را...

نفسهاي عاشقم را باور كن

تا اين بار تو مرا با خيالهايت ببافي

تا اين بار تو مرا به خوابهايت دعوت كني

تا اين بار تو ميزبان چشمان من شوي

وبرنده روزهای گرم خوشبختی!

......................................

آغوش تو

تنها بهشتی است که می تواند آرامم کند

گاهي بعضي نوشته ها اونقدر لطيفند كه

وقتي مي خونمشون هواي دوباره وچند باره نوشتن به سرم ميزنه.

اونقدر نزديكند كه انگار انگشتاي خودم خلقشون كرده .انگار يكي احساس منو

برداشته وبا يه نگاه قشنگ بهش ،اونو به سطراي دلپذير بخشيده.

مثل آينه كه وقتي مقابلش بايستي تنها چيزيه كه نمي تونه نقاب دروغ بزنه

وهمون جوري منعكست مي كنه كه هستي...

نميدونم اما اين روزا.همين روزايي كه واسه بعضيا خيلي خوبه وواسه بعضيا تلخ،

واسه منم يه جورايي كشدار ومريضه.انگار منتظر يه اتفاق خيلي خاصم.يه اتفاق كه

اين توي در منو آرووم كنه.يه اتفاق كه روحمو تازه كنه.يه اتفاق كه توش

روشنايي باشه .روزنه باشه.پنجره باشه. يه اتفاق كه مثه خودت سبز باشه

بلند باشه.جاوداني باشه.يه اتفاق مثل يه تولد دوباره.يه شروع از اول خط.

يه راه واسه گذشتن وعبور كردن وجا نموندن.يه بال واسه پريدن ورها شدن.

يه حس تازه.يه عطر كه شامه ي هميشه آماده م رو غرق تو كنه .

يه بغل كه گرمي بغل تو رو داشته باشه. يه دنياي تازه تر كه آدماش

با آدماي اينجا زمين تا آسمون فرق كنن.يه بهشت كه ميوه هاش  ممنوع نباشه

يه بهشت كه خيالي نباشه.يه جا واسه برآورده شدن آرزوهام

نميدونم.شايد من خيلي دنبال چيزاي محالم .شايدم سخاوت تو خيلي ناچيزه.

بذار همينجا تو همين سطر از اين هوساي نا تمام جدا شم وهمين جا توقف كنم

پشت اين همه چراغ قرمزي كه خط فاصله شده بين دنياي من وتو.

بذار احوالمو كش ندم وبرم سراغ حساي عاشقانه اي كه دارن يواش يواش

سنگين ميشن وشونه هامو خسته ودلمو تنگ و چشمامو باروني...عصر بخير دنيا!

نميدانم چشم به راه كدام لحظه ي بهشتي ام

كه خودم را به آب وآتش  بودن مي زنم

وهميشه سر تمام قرارهاي دلم حاضر مي شوم

نميدانم اما هرچه هست توانم را گرفته

حس غريبي دارم

حسي شبيه حس تب آلود بيماري

انگار بستري مي خواهم

 وپنجره اي كه از آن نور بپاشد به تن دردآلودم

انگار بستري مي خواهم ونگاهي كه كنارش بنشيند و

به وجود غم گرفته ام ، شربت عشق بنوشاند.

حس غريبي دارم

انگار دلم مي خواهد توي تاريكي وسيعي بنشينم

وتو را ميانش رها كنم وخودم بمانم وتنهايي عظيمم!

انگار دلم مي خواهد آخر دنيا باشد

آخر تمام عاشقانه هايم

اما نمي شود

اما تو مي داني كه تاب هيچ لحظه ي خالي از تو را ندارم

حس غريبي دارم

حسي كه فقط هواي تو تازه اش مي كند

ونفسهاي گرمت در من زنده اش!

بهانه هايم را دوست دارم

بهانه هايي كه هميشه از تو حرف مي زنند

اصلاَ تمام  چيزهايي كه احوالم را مي جنبانند در هواي تو

دوست دارم

تمام زندگي را شايد !

وقتي كه پلك خوابم را مي بندم

وقتي كه چشم بيداري ام را باز مي كنم

وقتي راه ميروم

مي ايستم

وقتي با روزهاي زندگي همپا مي شوم

وقتي بغلم پر از شاديهاي بي شباهت مي شود

يا وقتي انبوهي از غصه ها در گلويم گير مي كند

هوس تو را دارم

ويك تنهايي كه خودم باشم وخودت

يك تنهايي پر از اشتياقهايي  كه دردرونم خفه شده اند

ميخواهم رهايشان كنم در خلوت قشنگ و دوست داشتني دونفره ام.

خلوت من وچشمهايت

خلوت تو وچشمهايم!

بهانه ي ناتمام من!

هوس تو را دارم

ويك  عشق ورزي تكرار نشدني !

مي خواهم پاي سفره ي  دلم بنشانمت و

از دست پخت عاشقانه ام  به روحت بخورانم

مي خواهم من باشم وتو وتمام آرزوهايم.

كاش مي شد هوايي ات كرد

بي هيچ بهانه و سحري!

كاش مي شد تارهاي خيال را دورت تنيد

تا براي هميشه پابند اين عشق ورزي  صادقانه شوي!

 

چقدر خوشبختم!
می توانم بنویسم: آسمان آبی ست!
می توانم بخندم،
فکر کنم،
گریه کنم!
می توانم در دلم به ابر و باد بد بگویم!
می توانم عکس ِ سیاه و سفید تو را ببوسم
و باور کنم،
که در آنسوی سواحل ِ رؤیا
با تماس ِ نابهنگام گرمایی به گونه ات
از خواب می پری!
می توانم هزار مرتبه نام تو را زیر لب تکرار کنم!
می توانم روزنامه بخوانم،
جدول حل کنم،
قدم بزنم!
(پنج قدم به جلو،
پنج قدم به عقب
و یا برعکس
می توانم پنجره را ببندم
و سیمهای گیتارم را،
در تکاپوی رسیدن ِ ریتمها پاره کنم!
می توانم بلند بلند آواز بخوانم!
(بیچاره همیسایه ها)!
حتا این روزها
می توانم با فشار دکمه ای،
برگهای بارانی شبکه پیام را ورق بزنم!
می توانم شعر بگویم،
شعر بدزدم،
شعر بسازم،
شعر بنویسم!
ولی نمی دانم چرا
وقتی دست می برم که در دفترم بنویسم

 (آسمان ابری ست)
نک های ناماندگان این مدادهای وامانده می شکنند
تو می دانی چرا؟!

یغما گلرویی

طراوت خوابهايم را با هيچ چيز زندگي عوض نمي كنم

وحس تازه اي كه به من مي دهند

براي تعبير تو

براي تعبير نگاه تو

براي تعبير اين همه

 لحظه ي زيباي  دست نيافتني كه براي خودم مي آفرينم.

طراوت خيالهايم را با هيچ چيز زندگي تاخت نميزنم

وقتي كه مرا  به قله ي نگاه تو مي رسانند

ودستهايم را در دست زندگي تو مي گذارند.

بگذار هميشه تازه بمانم

با همين خيالهايي كه همه را خسته ميكند

با همين تكرار مداوم ترانه هايي كه  حوصله ي همه را سر مي برد

بگذار هميشه خواب آرزوهايم را ببينم

خواب تو را

بگذار با همين خيالها ، كابوس دوري را از لحظه هاي بيداري ام بگيرم.

طراوت روياهايم را با هيچ لحظه ي حقيقي دست خورده اي عوض نمي كنم.

وحس عاشقانه اي كه به من مي دهند

براي باتوزنده  ماندن

براي با تو ادامه دادن

براي با تو بودن تا هميشه ي هميشه!

بگذار هميشه در طراوت خيال تو زندگي كنم !

...........................

تمام راههای جهان به تو ختم می شوند

 

 

 

دوستت دارم 

جاي اين عبارت باشكوه ،همين جاست.

همين جايي كه ايستاده ام

همين جا كنار تو

همين جايي كه به اندازه ي يك نفس به تو نزديكم

همين جا كه تو هستي وحست مي كنم

وتو بي آنكه چشمهايت را به من بدهي

وفكرهايت را

از كنارشان ساده عبور مي كني

دوستت دارم

 به اندازه ي تمام هواهايي كه به سرم ميزند

دوستت دارم همبازي روياي عاشقانه ام!

دوستت دارم وتا ابد

اين لحن متلاطم را كش مي دهم

آنقدر كه باورت بشود

حرفهاي عاشقانه ي من لاف نيست.

دوستت دارم وتا ابد

 اين حس علاقه را كش مي دهم

آنقدر كه باورت بشود

در مقابل توخالي مي شوم از هرچه دروغ

تا اينبار تو باشي كه در محضر چشمهاي من ،

زانوي اعتراف مي زني

و دوستت دارم را به قلبم هديه!

 

هميشه حواسم به چشمهايم هست

به مسير نگاهم

به جايي كه ختم مي شود و مي ايستد ودل نمي كند

به جايي كه ايستگاه توقفش مي شود

به جايي كه ذوق زده اش مي كند

به جايي كه خيسش مي كند

هميشه حواسم به چشمهايم هست

وقتي كه دردهايم را به آساني

در ايستگاه چشمان تو ،جا مي گذارد

 ودست دلم را براي تو رو

ومن مي مانم بي هيچ برگ برنده اي

دستاويزي مي خواهم

تا برنده ي اين بازي عاشقانه  شوم

بازي چشمهايم با تو!

.........................

بوسه می زنم بر پای بارانی که از سمت نگاه تو می آید

مي بيني نازنين؟

مي بيني كه چطور حتي باريدن يك باران ساده

خيالم را پرت مي كند سمت تو

ومن خسته نمي شوم از فريب خوردن؟!

بالاخره صداي ابرها هم در آمد

صداي نعره هايي كه انبوه شده بود در دلشان

وبعدش يك گريه ي جانانه

يك باريدن نم نم وممتد...

دلم مي خواهد

خيالت را با خودم ببرم به يك خيابان گردي خيس

به يك  پياده روي عاشقانه

به يك  ضيافت  باراني

دلم مي خواهد ازآغوش شعرهايم جدايت كنم

وبچسبانمت به آغوش باران خورده ام

حالا ديگر هوا چيزي كم ندارد

همه چيز روبه راه است

جز بودن حقيقي تو !

........................

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه....... می خواهمت کودکی !

 

 

 

هميشه همين قدر ساده آغاز مي شود

همين قدر ساده مي توانم خيالت را بسازم

وهمين قدر آرام مي توانم به قلبم وعده ي بودنت را بدهم

بگذار پاي هيچ شعر تلخ عاشقانه اي وسط نيايد

بگذار خودم باشم وتو

خودم باشم وخيالهايي كه مي سازم

بگذار اينجا فقط هواي تو باشد

و نفسهاي بلندي كه من از اعماق وجودم مي كشم

بگذار اينجا فقط عطر تو باشد

 وآغوشي كه هميشه باز است براي در بر گرفتن تو

بگذار راه را بر غريبه ها ببندم

بگذار سد تمام كلمه هاي اضافه بشوم

بگذار تمام دوست داشتنهايم را فرياد بزنم

تا شيشه ي تنهايي ام بشكند !

بگذار تنها آسمان تو را زير بالهاي خسته ام بگيرم.

بگذار تنها در تور نگاه تو بي افتم

دلم مي خواهد رها باشم

تا طعم رهايي در كام من بنشيند

رهايي از پنجه ي دنيا !

مي خواهم صعود كنم ...

..........................

تونیستی که ببینی چگونه عطر تو در عمق لحظه ها جاریست!

 

كاش عشق مسري بود !

تا مي توانستم به آساني به تو سرايتش بدهم.

 تا با نفسهاي بيمارم در هوايت مي دميدمش

 تا دستهاي آلوده ام را در دستان خالي ات مي گذاشتم

كاش عشق مسري بود!

تا اشكهاي تبدارم را مي ريختم روي شانه هاي  بي تفاوتت

تا بوسه هاي  ويروسي ام را به لبان تو مي بخشيدم

كاش عشق مسري بود!

تا ميدادمش به تو

تا مي انداختمش به جان تو

ورها مي شدم از قيدش !

رها مي شدم از زندانش !

رها مي شدم وتو را در بستر دردهايش ،رها!

كاش عشق مسري بود!

تا وقتي از رنجهايم شعر مي سازم

به حرمتشان ، عاشق شوي !

تا وقتي از سكوتهاي مرطوبم مي گويم

به احترامشان از خواب زندگي ،بيدار شوي!

ووقتي از خوابهايم مي گويم

متهمم نكني به خيال بافي ورويا پردازي!

كاش عشق مسري بود

تا در وجودت ريشه اش را مي دواندم

تا هيچ طبيبي ، شفايت نبخشد

جز نگاه  عاشق خودم !

اندوهم را با هيچ كس قسمت نمي كنم

حتي با گنجشكهاي خانه ام

حتي با تو

با تويي كه بهتر از هر كسي ،خانه ي قلبم را مي شناسي

تويي كه صاحب اين دل وامانده اي

تويي كه جاي چشمهايم نشسته اي

اندوهم را با هيچكس قسمت نمي كنم

حتي با هوا

هوايي كه هنوز باقيست وآبستن نفسهاي گرم تو!

اندوهم را با هيچكس قسمت نمي كنم

حتي با آينه

آينه اي كه هرروز نگاه تو را در نگاه خسته ام  منعكس مي كند

اندوهم را با هيچكس قسمت نمي كنم

حتي با باران

باراني كه خيالهاي تو را بر من فرو ميريزد.

اندوهم را تنها با خودم قسمت مي كنم

با خودم كه لبريزم از صبر وعشق

با خودم كه لبريزم از ايمان به تو

تويي كه مقصد تمام خواسته هاي مني!

.................................

بوي باران مي آيد چترم مي شوي؟!

امروز حس مي كنم بيشتر از روزهاي قبل ،دلم مي خواهدت

دليلش را نمي دانم اما تمام زواياي خانه ام را جستجو كرده ام

وگوشم را براي شنيدن صدايت تيز!

اما انگارقرار نيست اتفاقي بي افتد . انگار اين انتظار كشنده  قرار نيست تمام شود.

و من نميدانم چراهنوز به دوباره ديدنت ودوباره شنيدنت اميدوارم  با

اينكه ميدانم محال است نفسهاي گرم تو ، يكبار كوچك ديگر نفسهايم را گرم كند؟!

دلم براي  تدبيرهاي  مادرانه ات لك زده است.

براي دست كشيدنهايت بر سر زندگي ام.

براي ناز كشيدنهايت وناز كردنهاي احمقانه ام!

مدتهاست نقش تو را ناشيانه ،بازي مي كنم .

نقش تو را براي خودم و عروسك كوچكم!

اما من كجا و روح بلند وبزرگ تو كجا!

..............................................

دلم تو را مي خواهد براي لحظه هاي مبادا

لحظه هاي خيس تنهايي ام

براي وقتهايي كه بايد رها شوم از ريسمان زندگي