امروز حس مي كنم بيشتر از روزهاي قبل ،دلم مي خواهدت
دليلش را نمي دانم اما تمام زواياي خانه ام را جستجو كرده ام
وگوشم را براي شنيدن صدايت تيز!
اما انگارقرار نيست اتفاقي بي افتد . انگار اين انتظار كشنده قرار نيست تمام شود.
و من نميدانم چراهنوز به دوباره ديدنت ودوباره شنيدنت اميدوارم با
اينكه ميدانم محال است نفسهاي گرم تو ، يكبار كوچك ديگر نفسهايم را گرم كند؟!
دلم براي تدبيرهاي مادرانه ات لك زده است.
براي دست كشيدنهايت بر سر زندگي ام.
براي ناز كشيدنهايت وناز كردنهاي احمقانه ام!
مدتهاست نقش تو را ناشيانه ،بازي مي كنم .
نقش تو را براي خودم و عروسك كوچكم!
اما من كجا و روح بلند وبزرگ تو كجا!
..............................................
دلم تو را مي خواهد براي لحظه هاي مبادا
لحظه هاي خيس تنهايي ام
براي وقتهايي كه بايد رها شوم از ريسمان زندگي
+ نوشته شده در یکشنبه ۲ آبان ۱۳۸۹ ساعت 15:33 توسط آرام