مي بيني نازنين؟

مي بيني كه چطور حتي باريدن يك باران ساده

خيالم را پرت مي كند سمت تو

ومن خسته نمي شوم از فريب خوردن؟!

بالاخره صداي ابرها هم در آمد

صداي نعره هايي كه انبوه شده بود در دلشان

وبعدش يك گريه ي جانانه

يك باريدن نم نم وممتد...

دلم مي خواهد

خيالت را با خودم ببرم به يك خيابان گردي خيس

به يك  پياده روي عاشقانه

به يك  ضيافت  باراني

دلم مي خواهد ازآغوش شعرهايم جدايت كنم

وبچسبانمت به آغوش باران خورده ام

حالا ديگر هوا چيزي كم ندارد

همه چيز روبه راه است

جز بودن حقيقي تو !

........................

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه....... می خواهمت کودکی !