راستش را بخواهی من هنوز باور نکرده ام تو مُرده ای.مامان مُرده است.هنوز وقتی می افتم توی جاده ی جنوب یک دلتنگ ِ غریبم که انگار دارم می آیم دیدارتان. هرچه به شهر نزدیکتر می شوم بینی ام را از قطار یا ماشین می دهم بیرون و هوا را نفس می کشم. راستش هنوز که هنوز است وقتی از راه می رسم اول سری به خانه ی خالی تان میزنم به هوای اینکه در را به رویم باز کنید.بعد همسایه ها یکی یکی سَرک می کشند و بعضی هاشان می آیند دلجویی یا خوشآمد گویی.راستش را بخواهی سرم را به سینه ی دیوار خانه ات می گذارم ودستم را روی زنگ میگذارم و گوشهایم را تیز میکنم تا صدای پایت را بشنوم که داری آن راهروی باریک را می گذرانی تا به در برسی.
من هنوز هم باور نکرده ام که تو مرده ای برای همین هنوز منتظرم. پشت در نشسته ام.امید دارم مثل آن دوستم که پدرش یک روزی گذاشته بود رفته بود و آنها همه جا را گشته بودند و پیدایش نکرده بودند. مثل او که هنوز که هنوز است بعد از بیست سال امید به برگشت پدرش دارد.
مطمئنم خدا این یکی را نمی داند. نمی داند مُردن یک مصدر ِ مسخره است که نمی تواند پایان یک عزیز باشد.بیا تا خدا باور کند تسلیم نشدنم دلیل دارد.بیا تا بقیه بفهمند دیوانه نشده ام.من دلتنگ آن مهربانی رفیقانه ات هستم.
من هنوز هم باور نکرده ام که تو مرده ای برای همین هنوز منتظرم. پشت در نشسته ام.امید دارم مثل آن دوستم که پدرش یک روزی گذاشته بود رفته بود و آنها همه جا را گشته بودند و پیدایش نکرده بودند. مثل او که هنوز که هنوز است بعد از بیست سال امید به برگشت پدرش دارد.
مطمئنم خدا این یکی را نمی داند. نمی داند مُردن یک مصدر ِ مسخره است که نمی تواند پایان یک عزیز باشد.بیا تا خدا باور کند تسلیم نشدنم دلیل دارد.بیا تا بقیه بفهمند دیوانه نشده ام.من دلتنگ آن مهربانی رفیقانه ات هستم.
+ نوشته شده در شنبه ۳ شهریور ۱۳۹۷ ساعت 21:1 توسط آرام
|