توی رینگ زندگی همیشه از  حریف ِ قَدرِی به نام عشق ضربه های مهلکی خورده ام.ضرباتی که بعد از هر کدامشان مثلِ شکست خورده ای که نمی خواهد میدان را بازنده ترک کند؛ به زورِ صبوری، زخمی و جریحه دار شده، بلند شده ام به ادامه ی مبارزه.درست مثل یکی از خواهران منصوری که خونین ومالین مسابقه اش را با جان کندن به حریف واگذار نکرد. سعی ِ دل کرده ام اگرچه باطل.حریف را جدی نگرفته ام نه از سر ِ غرور بلکه از سرِ اعتماد به قلبم.از سر اعتماد به خدایی که همیشه فکر می کنم درست است تصمیماتم رابهم میزند و  وَرق را یک جاهایی بر می گرداند اما غافل از من ِ غافل نیست.حریف ِ من دوپینگ می کند؛ خطا می کند.داوری را می خرد.ضرباتِ ناجوانمردانه میزند.ناک اوتم می کند و می رود.بعدش من می مانم وشرمندگی شکستم.زخمهایم.دردهایم وداغی که  بر روی دلم می گذارد. حریف آدم هفت پشت غریبه باشد خودی نباشد. زخمش کاری تراست.دردش می ماند.لکه هایش تا آخرین نفس بر روحت جا میکند