توی زندگی ام فقط یک بار یکی یک نامه ی فدایت شوم برایم فرستاد. از آن نامه هایی که با"  ای نامه که میروی به سویش از جانب من ببوس رویش " شروع میشد وبا نمک در نمکدان شوری ندارد دل ِمن طاقت دوری ندارد " تمام میشد. از آن نامه ها که پایینش یک قلب می کشیدند ویک تیر از وسطش رد می کردند.از آن نامه ها که با دست خط کج وکوله بود و پیکی آن را با هزار ترس ولرز می رساند...بچه بودم نمی دانستم که ببوس رویش چقدر مهم است و نمی دانستم دل ممکن است به مرحله ای برسد که طاقت دوری نداشته باشد.ریز ریز می خندیدم.در عالم ِ بچگی ام سیر میکردم.عطر ونامه وگلبرگ و طاقت و دوری را نمی دانستم.اما حالا دل ِ من در مرحله ایست که طاقت دوری ندارد.در مرحله ایست که دوست دارد بنویسد ای نامه که میروی به سویش از جانب من سیر تماشایش کن...