بعضی سوالها را هیچوقت نپرسیم. من طاقت نیاورده ام پرسیده ام. من نتوانسته ام زبان به کام بگیرم و پرسیده ام با یک امید ِ خاصی هم پرسیده ام و جوابش مرا تا مرز متلاشی شدن کشانده. برای بعضی سوالهای ذهنتان خودتان جوابهای قشنگ بسازید و خودتان را گول بزنید.گاهی لازم است در یک گول ِ خوش خط وخال بمانید اما حقیقت را ندانید.بعضی حقیقتها آنقدر تلخ و کُشنده است که هرچه دیرتر بدانی اش خودت راحت تر نفس می کشی...
" سینه ی تنگ من و بار غم او هیهات " را که می فهمید؟!
پس بعضی سوالها را هرگز نپرسیم! هرگز، خیلی به درد ِ این موقعها می خورد.