گاهي مجبوري بگذاري و بگذري،حتي اگر پاهايت را ياراي رفتن نباشد. گاهي مي ماني و مي سوزي و باز مي ماني.مي داني از اين ماندن و سوختن چيزي عايدت نمي شود اما اين را هم مي داني كه رفتن كمكت نمي كند. مي داني كه اگر به رفتن راضي شوي آنقدر بي قرار مي شوي كه به احتمال زياد مجبور مي شوي برگردي آنوقت ممكن است ديگر نه تو  آن آدم قبلي باشي نه آن شرايط و آدمهاي جا مانده پشت سرت همانها باشند. واهمه مي كني از خيال رفتن. فكر مي كني سوختن راحت تر است از توهم دوباره برگشتن. ترجيح مي دهي اصلا به رفتن و البته دوباره باز آمدن نينديشي. خودت هم خوب مي داني اين علاقه است كه پاي رفتنت را شكسته كه تو را از راه باز داشته كه تو را در برهه اي از زمان نگه داشته كه زمان پيش مي رود و تو نمي روي ، تو مانده اي و روزها از تو جلو زده اند ، فصلها و ماهها و سالها... گاهي اما مي روي ، يكباره و بي خبر مي روي و سريع و تند، بي خداحافظي ، بي همراه...و اين رفتنت نه از سر بي تفاوتي است و نه از سر نفرت. اين بار از سر عشق مي روي مثل همان وقتي كه مي ماني تا بسوزي و اين سوختن را ترجيح داده اي با حلاوت.

مي روي چون مي داني جايي براي ماندنت نمانده . مي داني ديگر شرايط مثل آن وقتها نيست كه هر سلامت به تنهايي پنجره اي نور مي شد و مي پاشيد روي قلبها.جَو را سنگين مي بيني و جاي خودت را تنگ!انگار نامحرم مي شوي،انگار ديگر مثل آن وقتها نيستي كه مشتاقت بودند.فقط دل تو هست كه هنوز بي تاب مانده . حس ميكني حتي اگر نباشي كسي سراغت را نمي گيرد، كسي دلتنگت نمي شود، كسي نبودنت را در نمي يابد، اصلا جايت خالي نمي ماند و شايد مدتي است كه پر شده و تو اين پر شدن جايت را بيشتر از هر زمان حس مي كني.

گاهي رفته اي، خيلي وقت است رفته اي ، خيلي خيلي وقت است رفته اي طوري كه انگار هيچ وقت آنجا نبوده اي ، زمان پيرت كرده، موهايت سفيد شده، قلبت ديگر مدتهاست پر طپش نمي زند فقط گاهي تير مي كشد. آرام به نظر مي رسي، آهسته مي آيي كاري مي كني و سلامها را گرم جواب مي دهي و زير لب خداحافظي مي گويي. نه آمدنت خيلي به چشم مي آيد نه رفتنت.اما هر بار كه در آينه نگاه مي كني و چشمت به تصوير آشناي  آينه مي افتد ، هر بار كه آهنگ آشنايي مي شنوي، هر بار كه نشانه اي از آن سالها مي رسد، حتي بي آن كه نشانه اي برسد دريايي امواج مي شود دلت. چشمهايت خيس مي شوند و جسمي سنگين مي نشيند روي سينه ات تا تو نتواني راحت نفس بكشي. استخوانهايت ناله مي كنند و قرصهاي خواب آورت ديگر جوابگوي بي تابيهايت نيستند . فقط خودت مي داني دلت جايي جا مانده، در گذشته هاي دور، خيلي دور، خيلي خيلي دور!

............................

این آفرینش ، رو از بهشت شاه ماهي  برداشتم واينجا گذاشتم

ميدونستم چشمهايي كه به بهشت من ،مهربوني مي بخشند حتماَ با خوندن اين متن لذت مي برند.

هیچ ازدحامی

جای تو را در قلبم تنگ نمی کند.

محبوب يگانه ي اين همه عاشقانه!

سكوتهايم طعم نامهرباني نمي دهد

اما گاهي احساس مي كنم لذت عشق بازي ام را

نمي توانم به شعر ببخشم

دلم مي خواهد تو فقط در چشمان من، بنشيني

ونبض جانم را در دست بگيري

گاهي  به بهشتي كه ساخته ام حسادت مي كنم

مي ترسم تو را ،با سحر چشمان عاشقشان تسخير كنند

ومن بمانم ويك بهشت خالي از تو

اين روزها قلبم بيشتر از قبل به التيام بودن تو ،محتاج بود

دلم مي خواست كنار تن خسته ام ، تو باشي

و خستگي روحم را با بوسه هاي علاقه ، بگيري

گرچه حرارت حضورت وسنگيني نگاهت ،يك لحظه رهايم نكرد

اما باز هم سرگشته تر از تمام روزهايم

در پي تو ، تمام نگاهها را زير ورو كردم

وتمام هوا را

وتمام رايحه هاي خاطره انگيز را...

سايه هم اگر باشي

دوستت دارم

 

 

گمان نكن مي خواهم صحنه را ترك كنم

اين تنها بازي قشنگ زندگي من است

بازي انگشتانم با خيال گرم وهميشه بكر تو

از اينكه چند روزي قرار است صورت ماهت

را كنار اين كلمه ها نبوسم ،خوشحال نيستم

دلم براي نفسهاي جاري ات در بهشتم ،تنگ مي شود

دلم براي گرماي تنت ،وقتي غرق شعرم مي كني ،تنگ مي شود

دلم براي حضورت ،تنگ مي شود

دلم براي چشمهاي جادويي ات تنگ مي شود

دلم براي انگشتان  معجزه گرت هم تنگ مي شود

صحنه را ترك نمي كنم

اين تنها نمايش صادقانه ايست كه مي توانم برايت بازي كنم

فقط چند روزي مهلت مي خواهم

تا دوباره تمرين كنم اين نقش ظريف عاشقانه را

كمي مجال مي خواهم تا

بتوانم  بهشتي شايسته تر را برايت روبه راه كنم!

تو بمان اينجا

من از پشت پرده ي دلتنگيهايم بر خواهم گشت

با كوله باري  دوستت دارم

دوستت دارمي كه شايسته ي  ،چشمان تو باشد.

..............................

ببخش این روزها

 روزه ی تو را می گیرم

بهانه هایت را دوست ندارم

از دنیایم فرسنگها فاصله دارد!

نگاهت را به دستم بده

تا بگویم کجای قلبم می سوزد!

دستانم را روي صورتم مي گيرم

جوري كه هيچ نوري چشمانم را نزند

حتي روشنايي تو

در تاريكي محضي خودم را فرو مي برم

واز اشكهايم مي خواهم خيسم كنند

تشنه ام

لبهايم عطشناك وتبدارند

مي خواهم حرارت قلبم بخوابد

مي خواهم با گريه ،اين تب را خاموش كنم.

چه تنهايي دلپذيري !

از آن لحظه هاي خاموشي كه شبيه مرگ است

از آن لحظه هاي سوت وكوري است كه دوست دارم

مي خواهم تو را مثل پرده ي اشك ، كنار بزنم

مي خواهم ساعاتي را بي تو ،به دنبال خوشبختي بگردم

فقط ساعاتي را محبوبم!

تو كه مي داني بي تو ماندن  چقدر براي من سخت است.

تو كه ميداني حتي نمي توانم به سينه ي فكرهايت ،دست رد بزنم

اما دلم مي خواهد براي همين يكبار هم كه شده بفهمي ام

ورهايم كني در  اين دقايق

من اين ساعات سنگين

فقط خودم را مي خواهم

خودم را بي تو!

خودم را بي هيچ حس عاشقانه اي!

خودم را بي هيچ مهرباني صادقانه اي!

رهايم كن در اين تنهايي  باراني!

 ............................

وقتی نیستی

نگاهت در آسمان عاشقانه های من  چه می کند؟!

 

خانه ،با عطر تو هم خانه است هميشه.

ومن در همسايگي هردويتان.

وچقدر روح نواز است عطر تو لاي تمام اشياء خانه ام

وچقدر به تن يخ زده ام دست مي كشد حرارت نگاهت

اي كاش چشمهايت هم مثل عطرت هم خانه مي شد با من،هميشه

تمام بيداري من به تو عادت كرده است

وخوابهايم هم

هم خانه ي اين همه عاشقانه ام!

به نوازش هاي  خيالي ات بدجور عادت كرده ام

به هرم داغ نفسهايت لاي اين شعرهاي باراني

دلم مي خواهد بداني دوستت دارم هرجاي آسمان كه باشي

با هر كس كه هم نفس باشی

هم كناري خيالت را با هيچ كس قسمت نمي كنم

بهشتم با تمام عاشقانه هايش براي تو

بگذار سهم من همين آرزوهاي نا تمام باشد.

به آسمان زل ميزنم شب وروز

ميدانم ارتفاعت با زمين قلبم فاصله اي عجيب دارد!

ميدانم بايد به ستاره ها نگاه كنم تا تو به چشمانم  نور بپاشي

ميدانم هواي آسمان تو با شرجي نفسهايم فرق دارد

ميدانم تو اهل آسماني

و نردبان عاشقانه هايم كوتاه است براي رسيدن به قامتت

ميدانم پروانه هم اگر بشوم كوچكم براي پريدن در هوايت

ميدانم اينها را

ميدانم اما ترجيح مي دهم هميشه عابر راههاي سخت باشم

ترجيح مي دهم روزهايم را از عطر دوستت دارم لبريز كنم

وشبهايم را با خيال آسماني تو

تو به دل نگير

ميداني كه چقدر از داشتن تو به خودم غره مي شوم

وبخشي از وجودم را خودخواهي عاشقانه اي مي گيرد

مي داني كه چقدر دوستت دارم

با تمام دوري

با تمام رنجها وتنهايي هاي دردآورم

با تمام بارانهايي  كه خاطرم را مرطوب مي كند!

خيالي نيست

خوبم

روبه راهم

ومثل هميشه سر بزير آسمان نگاهت!

................................

امروز با اين پيامك زيبا ،براي  دقايقي  خودم را غرق عطر وجودت كردم

 

"اوج آرزوي من است كه

خانه اي داشته باشم در وجودت

حتي به مساحت يك ياد"

دنياي من در دستان توست

وتو بي آنكه به آرزوهاي من نگاه كني

به ميل قلبت مي چرخاني اش

حرفي ندارم

دلم مي خواهد هميشه حرف ،حرف تو باشد

دلم مي خواهد با آوازه تو ،بهشتم به شهرت برسد.

قلب من روزهاست كه به چشمان تو ايمان آورده

وتو خداي اينهمه عاشقانه ي سبز شده اي

دلم مي خواهد تنها تو باشي كه

پنجره ي  تنهايي ام را باز مي كني

وعطر عاشقانه هايم را به خورد جانت مي دهي

دلم مي خواهد بنده ي ذره هاي  حضورت شوم

بنده ي لحظه هاي عاشقانه اي كه در من آفريده اي

دلم مي خواهد تو خدايي ات را بكني

تا من سر بر سجده  ي تو ، راه بهشت را پيدا كنم

دنياي من در دستان توست

ومن چقدر به اين اسارت عاشقانه مي بالم

وقتي مي توانم  بي آنكه بخواهي در دستان تو باشم

در دستان تو دور دنيايت بگردم و

هر روز عاشق ترباشم از روزهايي كه پشت سر گذاشتم.

حرفي ندارم

دلم مي خواهد هميشه حرف ،حرف تو باشد.

.............................

کنار تو همه ی لحظه ها یم عاشقند

اندکی شبیه دریا شده ام
همین دریایی که در حوض خانه ی همسایه است
دهانم طعم آبی گرفته
پاهایم جلبک بسته
و در دلم هزار ماهی بی نام و نشان آشیانه کرده
باز هم نیستی
و کسی ناشناس واژه های علاقه را سر می برد
و کنج آواز مردگان می اندازد
نمی دانم
شاید آخر دنیاست
که عقربه ها به بن بست رسیده اند
کاش بیایی
سر بر شانه ات بگذارم
و عریان ترین حرف هایم را
شبیه هق هق پرنده های پر شکسته
یادت بیاورم
هیچ لازم نیست دلهره ی آينه
از روییدن باد را به رخم بکشی
من آن قدر طعم گس آينه را چشیده ام
که محرم ترین آشنای باران شده ام
آه ، عزیزم ، رایحه ات پیچیده
بگو کجایي
هنوز اما خیلی صبورم
که می نشینم و از ته آينه برایت انار می چینم
تا کی بگویم برگرد
و تو بادبادکی را که ته دریا به جلبک ها گیر کرده
بهانه بیاوری برای نیامدنت
اصلا بگذار طعم خاکستری شب رابچشم
بگذار آن قدر شبیه دریا شوم
که تو دیگر به چشم نیایی
بگذار بمیرم و
وقتی که آمدی
مرگ مرا به عنکبوتم تسلیت بگويي

"مریم اسدی"