گمان نكن مي خواهم صحنه را ترك كنم

اين تنها بازي قشنگ زندگي من است

بازي انگشتانم با خيال گرم وهميشه بكر تو

از اينكه چند روزي قرار است صورت ماهت

را كنار اين كلمه ها نبوسم ،خوشحال نيستم

دلم براي نفسهاي جاري ات در بهشتم ،تنگ مي شود

دلم براي گرماي تنت ،وقتي غرق شعرم مي كني ،تنگ مي شود

دلم براي حضورت ،تنگ مي شود

دلم براي چشمهاي جادويي ات تنگ مي شود

دلم براي انگشتان  معجزه گرت هم تنگ مي شود

صحنه را ترك نمي كنم

اين تنها نمايش صادقانه ايست كه مي توانم برايت بازي كنم

فقط چند روزي مهلت مي خواهم

تا دوباره تمرين كنم اين نقش ظريف عاشقانه را

كمي مجال مي خواهم تا

بتوانم  بهشتي شايسته تر را برايت روبه راه كنم!

تو بمان اينجا

من از پشت پرده ي دلتنگيهايم بر خواهم گشت

با كوله باري  دوستت دارم

دوستت دارمي كه شايسته ي  ،چشمان تو باشد.

..............................

ببخش این روزها

 روزه ی تو را می گیرم