به آغوش مي كشم اين هواي غريبه را

اين هوايي كه نميدانم كدام لحظه ي  تنهايي ام را يادم مي آورد؟!

هرچه هست  به چشمانم ستاره هاي كوچك گرمي مي دهد

وتشنگي ام را يادم مي آورد

حالا كه خوب نگاه مي كنم  مي بينم

هنوز مي توانم در مقابل اين خيال بافيهاي بي محابا

راه را با تو ادامه بدهم

حتي اگر دنيا تمام التماسش را به پايم بريزد

حتي اگر خداي باورهايم 

در دستان تقديرش ، فاصله را براي دلتنگيهايم رقم بزند.

تنها اوست كه بهتر از هر نگاهي، آيينه ي قلبم را مي بيند

واوست كه زمزمه هاي  عاشقانه ام را مي فهمد.

همين برايم كافيست خداي عاشقانه هايم!

تو تمام ايماني!

تو تمام اميدي!

تو تمام  خوبيهاي نا تمام يك بهشتي!

ومن چگونه مي توانم هوايت را هر روز به آغوشم نكشم؟!

ومن چگونه مي توانم از خير ِ رايحه ي  تو بگذرم؟!

ومن چگونه مي توانم تورا نديده بگيرم

وقتي تنگ ، عشق  را در آغوش مي كشم ؟!

وخودت خوب دستت آمده چقدر حريص اين دقايق بي بازگشتم!

وچقدر بي تو هيچ تر از هيچم!

مي بيني؟

ويارهاي عاشقانه ي من تمامي ندارد.

غريبه شده ام با دنيايت يا تو دوري ات عجيب است؟!

نمي توانم باور كنم حتي خيالهايت را از من دريغ مي كني

حتي قدرت شعرگفتنم را دزديده اي.

باور نمي كنم اين توباشي همان حقيقت دوست داشتني من !

تويي كه گرم تر از عاشقانه هايم مي شناختمت!

نخواه كه بگويم دلم براي چه چيزهاي كوچك ساده اي لك زده است.

نخواه از من كه لحظه هاي كوچك خوشبختي ام را

به دست بادهاي ناموافق بدهم!

نخواه از من كه ميداني تاب رانده شدن از بهشت نگاهت را ندارم.

نخواه از من كه ميداني سخت است

نفس كشيدن در هوايي كه آسمانش تو نيستي .

همه چيز را فراموش مي كنم

همه ي چيزهايي را كه از من گرفته اي

همه ي چيزهايي را كه به تو تقديم كرده ام با تمام احترام

اما از من داده هايت را نگير

بگذار در كنارشان ،به تنهايي  آرامم ادامه بدهم.

............................

کاش می شد از این کویر بی باران گریخت!

بعضي وقتها جاذبه ي احساسم مرا مي كشاند به يك تنهايي

به يك خلوت بي دغدغه

به يك شاعرانگي

به آفريدن لحظه هاي ماندگار ودلچسب

به فروغ خواندن

به عاشقانه نفس كشيدن

بعضي وقتها

همين وقتهاي كوچك دوست داشتني

آرام  مي گيرم در بستر فكرهايم

در بستر آشفتگي هايم

در بستر دردهايم

گاهي وقتها تنهايي را با جان ودلم مي نوشم

وهرچه آدميست را مي بوسم وكنار ميگذارم

ودلم مي سوزد براي بي من شدنشان

براي اينكه مهرباني ام را دريغ مي كنم از آنها

براي اينكه نگاه عاشقانه ي گرمم را بر ميدارم از مساحتشان

گاهي وقتها

عقربه هاي زمان را با آن پاهاي كشدارشان نديد مي گيرم

وبي زمان ومكان ،معلق مي شوم در دنياي خالي تر از خودم

واين تنهايي شبيه هيچ تنهايي دردآوري نيست!

واين تنهايي هم جنس علاقه هاي من است

علاقه هايي كه از تو شروع مي شوند و

تو را در بر مي گيرند وبا تو تمام.

وزندگي دوباره جريان مي گيرد به سادگي لحظه هاي قبل...

.............................

تنهایی عظیمی مرز میان من وتو را پر کرده است.

وقتي زير آسمان چشمهايت راه ميروم

مرا نگاه كن

نگاهت را دوست دارم

باور كن هيچ اتفاقي نمي افتد

فقط دلم مي خواهد

چشمهاي تو ،آتش اشتياقم را مهار كند

و مرا به زندگي وا دارد

مي خواهم همه ي  چيزهايي كه دارم طعم نگاهت را بگيرد

مي خواهم با نگاه تو

همه ی چيزهايم را تازه كنم

حتي عادتهاي روزانه ام را

مي خواهم همه چيز در تسخير چشمهاي تو باشد همين!

 

 

 

بگذار روي ديوار بهشتم

چشمهايت را براي هميشه نقاشي كنم

با همين خطوط درهم

وهمين دستهاي ناشي

بايد زندگي كرد

اين قانون بهشت ِ من است.

تنها شاهد ِ اشکهای بی شمار ِ من اینجاست!
با قامتی بلند
و جارویی که از هجوم هیچ بادی آشفته نمی شود!
فهمیدی که از که سخن می گویم؟
رفتگری که همیشه لبخند می زد
و در ازای ِ زباله های سُربی که به دست داشت،
از ما ماهیانه نمی خواست!
هنوز هم بر همان سکوی سفید ِ مر مر ایستاده است!
اینجا بوی پرسه های پریروز مرا می دهد!
بوی شعرهای شبانه!
بوی سکوت و بی صبری...
به یاد داری؟ گفتم: تا تو بیایی،
تمام ماشینهایی را که از کناره ی پارک می گذرند می شمرم!
تو گفتی: زمان ِ آمدنم،
از حساب ِ ساعت و تقویم خارج است!
دلم اما آسوده بود!
می دانستم هر بار که از کنار ِ چهارچوب ِ چمنها بگذری،
صدای مرا خواهی شنید:
« - سلام! خورشید ِ من! »
حالا هم دلم آسوده است!
می دانم،
هزار سال هم که از ترنم ترانه هایم بگذرد،
هر کس این تندیس ِ صامت ِ جارو به دست را بنگرد،
صبر من و سکوت ِ تو را
به یاد خواهد آورد!

یغما گلرویی

...........................

امروز  این جمله ی زیبا را از"نمیدانم های حسین پناهی" خواندم.

"با وفاترین جفت های عالم کفشها هستند"

امشب دلم گرفته.دلم نمي خواهد كلمه هايم را براي تو بچينم.

دلم نمي خواهد آسمان تو را مرور كنم.

امروز عصر،غمي بزرگ همراه ابرهاي شهرم ،تمام وجودم را گرفت.

دلم هواي كلاغهاي كاج نشين را كرد

دلم خواست اولين باران را با آنها سر كنم

وقرارم را با دلم  تمديد .

امروز،تازه فهميدم هواي من خيلي وقت است پاييزي چشمان توست.

تازه فهميدم آرامگاه بهشتم يك دروغ بزرگ است.

يك بازي يكنفره ي دردآور.

يك خيال بافي محض !

يك  حراج غير منصفانه ي احساس!

يك درد بزرگ!

يك تناقض  خاكستري!

يك زيادروي عاشقانه !

يك نگاه  احمقانه !

يك سادگي  دردسرساز!

دلم نمي خواهد با بال زدنهاي مدام ، آرامشت را به هم بزنم.

...............................................

سناي عزيزم  آهنگ وبلاگت امشب همراه  ِ حال تب آلودم بود .آرامش براي تو!

وتويي كه "ع ش ق " رو نمي فهمی هيچ وقت به حريم عاشقانه کسی  وارد نشو !

 

 

 

كاش همه ي بهانه ها  ،به گرمي وآرام بخشي  تو بود!

به قشنگي روزهايي كه با تو مي گذرد!

تويي كه هروقت اراده مي كنم  بر آستانم عاشقانه هايم  نازل مي شوي

ونزول تو يعني نزول تمام خوبيها!

حالا ديگر به خوبي زندگي مي شناسمت!

و با چشمان بسته هم مي توانم

ساده وبدون مرز، پيدايت كنم

ودر مقابلت بايستم با باراني از عاشقانه هايم

حالا ديگر از اسارت  قلبم هراسي ندارم

ودلم مي خواهد تا ابد در پيله ي دوست داشتن هايم باقي بمانم

واين براي من يعني  خوشبختي !

دلم نمي خواهد بين آدمها ومنطقهايشان دنبال خوشبختي بگردم

خوشبختي يعني همين دوستت دارمهاي ساده ام

يعني همين بهانه هاي كوچكي  كه مرا به تو واميدارد

يعني همين روزهاي مضطربي كه در آغوش خيالت، شب مي شود!

وشبهايي كه با نوازش نگاهت به صبح ميرسد!

كاش اهالی پيله ها به خوشبختي من بودند !

تا  مثل من درپيله شان پروانه مي شدند وروزهاي خوشبختي را مي چشيدند!

 

دستهاي تو ،قشنگ ترين قصه ي اين روزهاي من است!

وعشق بازي من با چشمان گرمت ،

بلندترين وشيرين ترين خواب شبهايم!

چه اشتياق تو در لحظه هاي من باشد وچه نباشد

آسمان من هنوز،همرنگ چشمهاي توست.

حالا ديگر با تمام وجود

با تمام آسودگي

به سلامتي تو

زندگي را مي نوشم!

به سلامتي تو خيالهاي شيرينم را سر مي كشم!

به سلامتي تو

به استقبال شيدايي ميروم!

وبه سلامتي نگاه  تو

حصارهاي احتمال را بر مي چينم!

وبه سلامتي تو

عاشق مي شوم !

...................

 دلم ابري اين همه ريسمان علاقه نيست.

دلم ابري زندگيست با تمام خوبيها وبديهايش!

چقدر دلم مي خواد امشب برم توي يه ارتفاع وچراغاي روشن شهر رو

تماشا كنم وشلوغي وازدحام دنيا رو از اونجا بر انداز كنم

ومثل يه تافته ي جدا بافته ،مثل يه بادبادك اوج گرفته يا يه قاصدك رها

تو هواي  آزاد ، اون زمين پر فريب رو زير پاهام بگيرم وبا بالهاي  خيالم

بيام كنار تو ،به دور از هر سر وصدا وآشوبي. وآروم بشينم توي آغوشت

وتو سفت بغلم كني ومن داغ شم از حرارت تنت . وبغضاي دردناك گلوم رو باز كنم

وبارون شم وتو با نگاه هميشه دوست داشتنيت محو تماشاي اشكاي من شي!

ومن بگم دلتنگتم.بگم اين جدايي رو نمي خوام .بگم مرز بين من وتو بايد چشمامون باشه

نه اين فاصله ي تمام نشدني  بي خاصيت. بگم نبودنت سنگينه ومن از پس تحملش برنميام

بگم تشنه ي خواب ديدنتم. بگم له له ميزنم واسه  يه لحظه نفس كشيدنت توي هواي خاطرم!

بگم خالي دستام ،حجم دستاتو ميخواد و ته دلم ، بوسه هاي بهشتي تو رو.

بگم وتو هي با صبوري  با چشمات بهم لبخند بزني و جاي تمام خنده هايي رو كه دريغ كردي

پر كني.نمي خوام خيال باشي ومن خيال باف ِتوي يگانه! سخته بشينم با انگشتام

 با همين انگشتاي كم تعدادم، روزاي بلند نبودنهاي تو رو بشمارم.

بذار اعتراف كنم حرفايي كه از صبوري ميزنم همش مفته. بذار اعتراف كنم

غم نديدنت بدجوري آشفته م مي كنه.بذار اعتراف كنم من قدرت  زندگي كردن

بي تو رو ندارم! ميدونم كنار شونه هام ايستادي تا شهامت جنگيدن پيدا كنم

ميدونم بهم انرژي ميدي جاي خالي خيلي چيزا رو قبول كنم .ميدونم

نبودنت با همه ي جدايي ها فرق داره اما منم يه آدمم مثل همه ي آدماي اين كره ي خاكي

با يه كاسه ي صبر كوچيك لبريزويه دنيا دلتنگي ! دوستت دارم لنگر تسكينم!

.........................................

گاهی که به اندازه ی یه پلک زدن به عرصه ی دلم وارد میشی

دلم میخواد همون یه لحظه رو قاب کنم وبجای آینه ی مقابلم آویزان!

 

مي نشينم وبرايت با دستان دلتنگم دوستت دارم مي سازم

وتو ساده وآسوده ،درون من زاده مي شوي

ونگاه معطرت را به پنجره ي اضطرابم ميدوزي

آسمانم را با تو قسمت مي كنم

 ودريچه ي نمناك چشمانم را به رويت باز!

صداي عشق ، جاي سكوتهاي مرطوبم را مي گيرد

بيا باهم به رويا برويم

به تمام خيالهايي كه تو را مي بافند

تابگويم به اندازه ي  تمام لحظه هاي باران زده ام دوستت دارم

ساده وسبزوآرام

تا بداني از هر آسماني كه گمان مي كني عاشق ترم

واز هر شرجي مهرباني، مهربان تر !

دستانت را به من بده

تا بگويم به اندازه ي رايحه ي خدا ،دوستت دارم

به اندازه ي  تمام تقويم هاي  علاقه

به اندازه ي تمام پنجر ه هاي باز  رو به عشق

دستانت را به من بده

 تا رويايم  بوي آسمان بگيرد و بهشتم طعم چشمانت را !

 

تو را نفس كشيدم ميان بهشت!

نشانه اش دل بيقرارم!

دلتنگي ات ، دلتنگي من است!

فكر نكن من تاراج كردم وتو باختي اش

تو برنده اي!

 برنده ي تنها دارايي من!

.............................

بی حرف هم می شود نگاهت کرد از فاصله ی دلم تا دلت!

هواي تو اينجا مي پيچد

حتي وقتي نمي خواهمت

حتي وقتي دلم مي خواهد خالي باشم از هرچه تو

حتي وقتي راه فكرهايم را مي بندم به رويت

حتي وقتي  نگاهي مهربان تر از تو ،ياري ام مي كند.

حتي وقتي راه علاقه ام را گم مي كنم

هواي تو اينجا مي پيچد

واحوالم را مثل طوفاني ناخواسته به هم مي ريزد

روزنه اي مي خواهم تا سقوط نكنم

تا فرو نريزم.

تا سست نشوم.

تا مهرباني هايم را به پاي فكرهايت نريزم

هواي تو اينجا مي پيچد

ومن دلم مي خواهد رها شوم از چنگال بودنت.

رها شوم از چنگال قلبم

رها شوم از عشق

هواي تو اينجا مي پيچد

و هواي حوصله ام را وهواي تنهايي ام را ، آشفته مي كند

پناهي مي خواهم تا غرق نشوم

تا هوايي نشوم

پناهي مي خواهم مثل بهشت خيالم!

گفتی : سالهای سرسبزی ِ صنوبر را،
فدای فصل ِ سرد ِ فاصله مان نکن!
من سکوت کردم!
گفتی : یک پلک نزده،
پرنده ی پندارم
از بام ِ خیال تو خواهد پرید!
من سکوت کردم!
گفتی : هیچ ستاره ای،
دستاویز ِ تو در این سقوط ِ بی سرانجامم
نخواهد شد!
من سکوت کردم!
گفتی: دوری ِ دستها و همکناری ِ دلها،
تنها راه ِ رها شدن است!
من سکوت کردم!
گفتی : قول می دهم هر از گاهی،
چراغ ِ یاد ِ تو را در کوچه ی بی چنار و چلچله
روشن کنم!
من سکوت کردم!
سکوت کردم ، اما
دیگر نگو که هق هق ِ ناغافلم را
از آنسوی صراحت ِ سیم و ستاره نشنیدی!● یغما گلرویی
 .......................

چقدر توی این ساعت با این هوای ابرآلودقلبم یغما بهم چسبید!

دلم واسه این حس آشنا تنگ شده بود...

هميشه ،مهرباني تو ، تنها پناه من است

ومن در پناه توست كه

ساده ، دردهايم را فراموش مي كنم

وبي صدا، بارانهاي دلم را فرو مي ريزم

مرا به آسمان آغوشت ببر

وپريدن در هوايت را به من بياموز

ورهايي را

ميداني كه سخت محتاجم

راه  كه ميروم 

كوچه هاي خلوت را كه زير پايم مي گيرم

نسيم سردي كه به صورتم مي كوبد

برگهاي آويزاني كه قصد سقوط دارند

ونيمه جان، بلاتكليف آسمان وزمينند

بوي ابرها

عطر هوا !

قاصدكهاي معلق رقصان!

هوايي ام مي كنند براي  عشق بازي !

براي پريدن در آغوش  گرم خاطره

براي  چنگ زدن به ريسمان آرزوهايم!

براي دست كشيدن به قاب نگاه  تو!

هوا بوي عشق مي دهد

بوي بيقراري

بوي ساده ي بغض

بوي بهانه !

بوي دوست داشتن!

بوي باريدن!

بگذار آستان خيالم را پر كنم از هوا

از قطره هاي باراني كه با خيال عاشقم

وسعت چشمانم را مي گيرند و

پهناي گونه هايم را  سيراب!

بگذار از دريچه ي باز ترانه هايم

به هوا خوش آمد بگويم

وببالم به سر به هوايي  خيالات خيسم!

.................................

از این پنجره به بعد از دنیا می ترسم!

 

وقتي قرار مي گذارم با نگاه روشني كه دوستش دارم

سر از سطرهاي باراني ام در مي آورم!

سر از دريچه ي نمناك فكرهايم!

سر از خيال لطيف تو!

سر از روياي آرامبخش آغوشت!

سر از شانه هايت

سر از ميان بازوانت

و چقدر اين قرارهاي بيقرار را دوست دارم!

و سنگيني حجم تو را ميان اين قرارها!

قرارهای خیالی ام

قرارهایی که خالی از دستان نوازش گر توست!

قرارهایی که فقط با عطر هوایت برگزار می شود!

وبا تصور مهربانی ات

وبا فکرهای دوست داشتنی دلچسبت!

قرارهایی که فراتر از خودت

خیالم را پرواز میدهد کنار بهشت!

کنار خوشبختی !

کنار زندگی!

وچقدر این قرارهای  خیالی ام را دوست دارم محبوبم!