به آغوش مي كشم اين هواي غريبه را
اين هوايي كه نميدانم كدام لحظه ي تنهايي ام را يادم مي آورد؟!
هرچه هست به چشمانم ستاره هاي كوچك گرمي مي دهد
وتشنگي ام را يادم مي آورد
حالا كه خوب نگاه مي كنم مي بينم
هنوز مي توانم در مقابل اين خيال بافيهاي بي محابا
راه را با تو ادامه بدهم
حتي اگر دنيا تمام التماسش را به پايم بريزد
حتي اگر خداي باورهايم
در دستان تقديرش ، فاصله را براي دلتنگيهايم رقم بزند.
تنها اوست كه بهتر از هر نگاهي، آيينه ي قلبم را مي بيند
واوست كه زمزمه هاي عاشقانه ام را مي فهمد.
همين برايم كافيست خداي عاشقانه هايم!
تو تمام ايماني!
تو تمام اميدي!
تو تمام خوبيهاي نا تمام يك بهشتي!
ومن چگونه مي توانم هوايت را هر روز به آغوشم نكشم؟!
ومن چگونه مي توانم از خير ِ رايحه ي تو بگذرم؟!
ومن چگونه مي توانم تورا نديده بگيرم
وقتي تنگ ، عشق را در آغوش مي كشم ؟!
وخودت خوب دستت آمده چقدر حريص اين دقايق بي بازگشتم!
وچقدر بي تو هيچ تر از هيچم!
مي بيني؟
ويارهاي عاشقانه ي من تمامي ندارد.