جانم برایت بگوید فقدان بد است. فقدان درد دارد. فقدان از پا می اندازد. فقدان لبخند کُش است. فقدان خانه خراب کُن است. فقدان نفس گیر است. فقدان جانکاه است. فقدان از زهرمار وسم های مُهلک جهان ،تلخ تر است. فقدان ، غم را در گلویت عقده می کند. فقدان حزن را در چشمهایت ابدی می کند. فقدان رنجیده خاطرت می کند. حساست می کند. افسار گسیخته وآشفته ات می کند. فقدان روزهایت را پریشان می کند. فقدان شبهایت را با حسرت هم آغوش می کند.

جانم برایت بگوید: فقدان یعنی تو نباشی ومن نبودنت را با ذکر دوستت دارم وخیال بافی ورویا در سر پروراندن، به سوگ بنشینم. فقدان یعنی تو نرفته باشی خبر از آرامش  آسمان بیاوری اما من مصمم تر از همیشه به پنجره های انتظار آویزان شوم تا شاید برگردی و آن خبر معروف آرامش آسمان را برایم بیاوری...

جان ِ بی مقدارم برایت بگوید : فقدان یعنی اینکه آب وآینه و علاقه را یکجا از تو بگیرند و تو جز تحمل ِ این تحریم های غیر منصفانه ، راه ِ بهتری به دلت خطور نکند...!

جانم برایت بگوید: فقدان یعنی : هر شب خواب ببینم دنیای ات آنقدر رنگ رنگیست که  وسط دنیای رنگ رنگی ات چیزی از دنیای به غم نشسته ی من یادت نیاید و فراموش کرده باشی اینجا کسی با انبوهی از دلتنگی ها دارد دست وپنجه نرم می کند تا به سیم آخر نزند...!! 

جانم برایت بگوید : فقدان یعنی تو که لبخند ها و رگه های مهربان صدا و گرمی دستها و امنی آغوشت را آنقدرها دور کردی از من که باید مثل دیوانه ها، خاطره هایم را شخم بزنم برای عطر ِجانبخشت...!!

اصلاً بگذار نام ِدیگرت را بگذارم فقدان... فقدان بیشتر به قد وقامت اینهمه نبودن وجای خالی ات  برازنده است. که با نام ِتازه ات  آنقدر  درد بکشم تا از پا بی افتم. تمام شوم ...!!

 

دیوار

دردش گرفته بود

وقتی به او تکیه داده بودم

وبه تو فکر می کردم ..." افشین صالحی "