آن مرد نه که نیامده باشد ...
آن مرد نه که خواسته باشد برود
آن مرد آمده بود
آن مرد مانده بود
آن مرد دستهایم را گرفته بود
بغلم کرده بود
آن مرد برایم جان داده بود حتی
آن مرد شانه ام شده بود
پناه ِروزهای سختم ...
خنده های بلند طولانی ترین شب سالم...
قرارگاه دغدغه هایم...
آن مرد آمده بود
خودش را کاشته بود در دلم
ریشه اش را دوانده بود در ذره ذره های جانم
عاشقم کرده بود
یادم داده بود چگونه دوست داشتن را...
آن مرده آمده بود که بماند
قول داده بود
قلبش را گذاشته بود وسط
آن مرد نخواسته بود که برود
نخواسته بود که نماند
جانی نمانده بود برای ماندنش...!!
.
.
روزی که برای اینجا نام بهشت خیالی را انتخاب کردم به این باور رسیده بودم که روی این کره ی خاکی فقط می شود با رویا به بهشت دلخواه، راه پیدا کرد. بهشتی که بتواند آرامت کند. بهشتی که تویش خوشحال باشی. بهشتی که تویش راحت باشی. میوه ی ممنوعه نداشته باشد. اهالی اش سخاوتمند ومهربان و معصوم باشند. دوست داشتن هایش حرمت داشته باشد. دل شکستن هایش مجازات داشته باشد. دلبستن وتعلق خاطرهایش، پاداش داشته باشد. بهشتی که بهشت باشد. که هوایش معطر به عشق باشد. که دلتنگیهایش از سر اشتیاق باشد نه اندوه ِ از دست دادن های مدام...
روزی که نام اینجا را بهشت خیالی گذاشتم به این باور رسیده بودم که روی زمین گردِخدا،چیزی جز دوری وفاصله را بلد نیستند چیزی جز رفتن را... فهمیده بودم آدمها ،پرنده اند. آدمها نمی توانند همان فرشته هایی باشند که بهشان سجده می شده. که روح خدا در کالبدشان دمیده شده. روح خدا واینهمه خبط وخطا؟... معصومیت از دست رفته ی آدمها، مومنم کرده بود به اینکه بهشت دور است. فقط توی خیالهایم می توانم بیافرینمش. به معنی نام انسان واینکه ریشه در نسیان وفراموشی دارد، رسیدم. فهمیدم اگر در رویاهایم بهشت را خلق نکنم در کنار آدم ها به عشق کافر می شوم. آدمهایی که از عشق می ترسند از ظلم کردن نه. از عشق واهمه دارند از لگد کردن دل نه. از عشق هراس دارند از دل به فاصله دادن ها نه. از عشق وحشت دارند از دل سوزاندن وخاکستر کردن نه. از عشق بیم دارند از زخم زدن نه.
روزی که اسم اینجا را گذاشتم خیال بهشت، خواستم از دوستت دارم هایم ، از آرزوهایم، از بزرگ بودن عشق دریا دریا کلمه بسازم . از قناعت دلم، بنویسم.
خواستم "حضور " را ترجمه کنم. خواستم درجه ی اهمیت ِ بودن را از زاویه ی چشمهای منتظرم بنویسم.
خواستم آنقدر بگویم رفتن، یک مصدر ِاندوهناک ِکُشنده است تا کسی هوس رفتن به سرش نزند.
خواستم بنویسم آدم تا آخرین لحظه ی نفس کشیدنش مسئولِ دلی ست که عاشق واهلی می کند. خواستم بنویسم مسئولیت معنی اش بر آورده کردن نیازهای اولیه معمولی نیست.
خواستم بنویسم " نرو" تراژدی ترین التماس جهان است...
خواستم بنویسم عمر نوح نداریم برای دست در دست شدن، در آغوش کشیدن. بوییدن. بوسیدن. تحمل حزن های هم. تحمل دلتنگیهای هم. تحمل بغض های هم...
اما حالا آمده ام اعتراف کنم من یک عاشق ِ شکست خوده ام. کشتی ِدوستت دارم هایم به گِل نشسته ... من مغلوب بزرگی دوستت دارمها شده ام. من یک رویاباف غمگین مغلوب شده ام که زخم هایی که نوش جان می کنم بر دلم سیطره یافته اند...!!
" و تو
آن مثنوی بلندی
که من
تنها سه حرفت را در برم نشانده ام
عین
شین
قاف"