می نویسم تو نیستی که دلتنگیهای سرکشم را مهار کنی...
می نویسم که غده ی نداشتنت بزرگ شده و نَفسم را بند می آورد
این منم که واژه ها را واسطه ی هر روزه ی دوست داشتنهایم می کنم
که پایت را به سطرهای ملتهبم می کشم
میرزا بنویسی شده ام برای خودم...
میرزا بنویسی که وقت نوشتنت،بی برو برگرد دستهایش می لرزد
اشکهایش می چکد روی صفحه ی نصفه نیمه نوشته ی دلتنگیهایش...
این منم که از درد نبودنت به خودم می پیچم و توضیح ِمناسبی ندارم برای احوال ِطوفانی ام...
که مدام غریبه هایی می خواهند حالم را خوب کنند اما خبر ندارند حال من دست ِخودم نیست...
که خبر ندارند حال من رابطه ی مستقیمی دارد با بودنت...
این رسمش نیست
این رسمش نیست که من هر روز، واژه واژه ،آوارگی کوه وبیابان را آرزو کنم
و تو نباشی که شانه ی امن ترسهایم شوی.که آغوش ِگریستن های بی محابایم.
این رسمش نیست که من ، مدام، کلمه رج بزنم
و تو مدام ، تمام کلمه های مهربانم را پشت گوش ِنبودنت بی اندازی...
این رسمش نیست که من مدام دوست داشته باشم بنویسم دوستت دارم
و تودلت بخواهد آنقدر نباشی که کلمه هایم متولد نشده در دلم بمیرند...!!