زیتا برای مادری نوشته که رفته...

برای قبرستانی نوشته که دوستش ندارد

برای کلاغهای قایم شده ی قبرستانی نوشته که به گریه های ما می خندند

برای مادرهایی نوشته که نمی روند ودر بچه هایشان جا می مانند

برای مادرهایی نوشته که تمام نشدنی اند

من وقت ِخواندن زیتا،گریه کردم...

من از شدت دلتنگی برای آغوش تو گریه کردم...

اشکها از من هیچوقت اجازه نمی گیرند برای فرود آمدن...

بغضها هر وقت که وقتش برسد می شکنند

اصلاً حرف تو که پیش بیاید بغض هایم بدون خجالت می شکنند...

اصلاً هر وقت حرف تو می شود میروم یک جایی قایم می شوم

 اصلاً من هر وقت دست می کشم به جای خالی ات ، دیوانه ای متواری می شوم

اصلاًمن از دیدن وشنیدن کلمه ی مادر،از دردِ نداشتنت به خودم می پیچم

اصلاً من توی انبار کلمه هایم به جای خالی ات نزدیک نمی شوم...

من از جای خالی ات،من از فکر کردن به خاطره ی رفتنت،من از فکر کردن به چشمهایی که در نبود من بسته بودی وحرفهای دم ِآخری که زده بودی ،من از خانه ای که با خودت به دوش گرفتی وبردی وسوت وکورش کردی ،من از اینهمه نداشتنت ،من از اینهمه بی مادری ام ترس به دل شده ام...

 

 سالهاست که ترس ریخته به جانم....

 سالهاست که با ترسهای بعد از رفتن ات می جنگم

 سالهاست که ترس های پشت ترس،از دیواره ی قلبم چیزی باقی نگذاشته اند...

من از همان روز غیر قابل باور ناگهانی رفتنت،ترسهایم کلید خوردند

ترسها در دلم ریشه کردند

ترسها در خنده هایم جا خوش کردند

ترسها شدند هم خانه ام...

کاش مرگ به ترسهایم راه پیدا می کرد

کاش مرگ به جای چیدن گل های زندگی ام ،ترس هایم را پرپر می کرد...

ترسهایی که قدرت حرف زدن به موقع را از من می گیرند

ترسهایی که فکرهای قشنگ را از من دزدیده اند

ترسهایی که پا گذاشته اند توی رویاهایم ونمی گذارند تا تهش ختم به خیر شوند...!!

زیتا خوب می نویسد

من خوب وحسابی گریه می کنم...!!