یک نفر دلتنگِ عطر صدایت پشت خط نشسته وبوق های ممتد خانه ات بغضش را ترکانده...
گوشی را بردار تا صدای گنجشکهای دوست داشتنی ِ خانه ات را بشنود ...
گوشی را بردار تا برایت از انبوه دلتنگیهایش حرف بزند
گوشی را بردار تا برایت تعریف کند نبودن تو چه رنج عظیمی بر دلش کاشته...!!
تا بگوید نداشتن تو چقدر سخت و جانفرساست...
تا برایت بگوید دلش می خواهد از قدرت مردانه ات استفاده کنی وبرگردی و از کابوس های تلخ جدایی جدایش کنی
گوشی را بردار پناه ِامن ِسالهای دلشوره وترسهایم...!!
گوشی را بردار تا بوقها به انتظار ِتلخم نخندند...!!
بیا و تماسهای بی پاسخ را بفرست به جهنم...
تو هیچ وقت نمی دانی بودن ِ "یک نفر تو " به زندگی آدم چقدر روح می دهد!
تو هیچوقت یک نفر مثل خودت نداشتی...
یادم می آید که هر وقت حرفش می شد می گفتی نمی دانی داشتن پدر چه طعمی ست؟
یادم می آید که هیچ تصویر ذهنی نداشتی از پدرت که پدر بزرگمان باشد...
نه از صدایش. نه صورتش. نه آغوشش. نه گرمی حضورش...
با همه ی اینها پدری را خوب بلد بودی...
خوب بلد بودی کفتر جلدمان کنی.
توی دلمان علاقه بکاری...
یادمان بدهی از هر چیزی مهم تر توی این دنیا،خوبی ست که بجا می ماند
یادمان بدهی صبر کنیم بر همه ی نداشتن ها ...
یادمان بدهی رویا را.عشق را...حضور ِبی چشمداشت را...
حالا گوشی را بردار
یک نفر اینجا نشسته ودارد قطره قطره اشکهای خسته شدنش را می ریزد توی دامن بوقهای فاصله...
گوشی را بردار تا بگویم دوستت دارم ونمی دانم با جای خالی ات چه کنم ؟
دوستت دارم و نبودنت آرامشم را به یغما برده...
دوستت دارم و رفتنت بدجوری تلخ و نا مهربانم کرده...
دوستت دارم و دلم اسارت ِآغوشت را می خواهد...
عزیزم گوشی را بردار تا بوقها بفهمند تو خوب ِخوب ِبهترین من،جایی همین نزدیکی ها هوایم را داری!