" دلشوره ها نگذاشت من بی ترس

  یک صبح تا شب عاشقت باشم "

 

امروز که تنهایی ام به توان تنهایی ِ تاریخ رسیده، غرور لعنتی ات را به کوزه ها بسپار!

 بیا بگو دست هایت توان برعکس چرخاندن دنیا را دارند!

 بیا بگو بلدی دست دراز کنی و عریضه ای که نوشته ام را زیر بالشت خدا بگذاری، و بخواهی بیخیال قوانین احمقانه اش شود؛ یعنی بیخیال این داستان تکراریِ تنهایی و تشویش و بی تویی!

ببین!

گاهی خیال می کنم الان است که روحم بترکد، دلم بترکد، مغزم بترکد؛ این جور وقت ها خنده هایت کافی ست تا همه چیز درست شود!

این جور وقت ها فیلسوف نشو، دست پیش نگیر، نرو، کار و زندگی نداشته باش، نوازشم کن، همین.

 امروز که تنهایی ام کوه شده بر دوشم، زیر بغلم را بگیر که صاف بایستم. امروز که خدا خواب است، تو به جایش یک کاری بکن برای زمین!

 

" مهدیه لطیفی "

.

.

.

 

حوصله کن !

با این دلتنگیهای بی مرز ِخسته کننده ی من حوصله کن!

با این اضطرابهای ِدربه در من...

با هراس هایی که توی دلم خانه کرده اند...

من که دلم نخواسته گنجشک هراسانی باشم که با ترس، اززمین دانه بر می چیند

روزگار ِکجدار، در قلب ساده ی پر آرزویم ، این هراسها را کاشته...

حوصله کن!

مثل من که دردها را حوصله می کنم...

مثل من که غم ها را فرستاده ام ته چشمهایم تا در دسترس نباشند...

مثل من که خنده های بی اصل ونسب را کاشته ام کنج لبهایم ...

مثل من که دلتنگی ها را حوصله می کنم...

مثل من که کج فهمی ها را حوصله می کنم...

مثل من که زندگی با یک عالمه جای خالی را حوصله می کنم...

حوصله کن!

تا ترس از دوریهایم برود بمیرد...

تا دلم در ساحل امن حوصله ات ،آرام بگیرد !