ببخش باران !

ببخش که با وجودی که عاشقت بودم...

با وجودی که بوی خوشت ازپشت پنجره ی اتاق به شامه ام می خورد...

با وجودی که صدای ابرهایت را می شنیدم...

با وجودی که دلتنگ ات بودم...

با وجودی که دلم می خواست با شوق بپرم توی خیابان برای بغل کردن ات...

با وجودی که اولین آمدن ات بود...

به استقبالت نیامدم .

با وجودی که صدای وسوسه انگیزت را می شنیدم اما به روی خودم نیاوردم

ببخش که ترجیح دادم بست بنشینم توی اتاق و با دلم لج کنم...

 ببخش که ترجیح دادم گوشهایم را ببندم که صدای بغض ترکاندن ابرهایت را نشنوم...

تو که میدانی چقدر دوستت دارم؟!

 آنقدر که دلم می خواهد زیر همه ی باران های دنیا ،جایم را خالی کنند...

هنوز باورم نمی شود تو دیشب بعد از یک انتظار طولانی آمدی ومن،تو را از دلم دریغ کردم...

هنوز باورم نمی شود یکدنده گی کردم و قید ِاشتیاقم را زدم...

هنوز باورم نمی شود که تو تا پشت ِدر خانه ام آمدی ودر را به رویت باز نکردم...

هنوز باورم نمی شود به خیابان خیس،نزدم...

هنوز باورم نمی شود با تو ، دیوانگی نکردم

راستش از تو چه پنهان

نخواستم بی حوصله ،بغلت کنم

نخواستم انبوه دلتنگیهایم را یکجا بریزم توی دامن ِ تو...

نخواستم دستپاچه شوم .دست دلم را بخوانی و بروی که برنگردی...

راستش را بخواهی

عطر آغوشت مرا پرت می کند به خانه ی پدری ام

مرا می برد به خیابان ِ "پ " به پلاک قدیمی ۶۰ ...

به روزهای خوشی که عمرشان قد گل بود...

آخر میدانی من این روزها با خاطره های آنجا به احتضار می رسم...

راستش را بخواهی

پشیمانم از اینکه ندیدمت... که پشت بغضهایم پنهان شدم تا پیدایم نکنی...

راستش را بخواهی

دوستت دارم و نذر کرده ام هرچه زودتر برگردی تا یک دل ِسیر ،پایکوبی کنم...

تا ضیافتی راه بی اندازم از  دلم و تو و خاطرات ِعاشقم...!!